پنجشنبه ها روز پدر-دختر است. مادر می‌رود کارگاه. دختر که بیدار می‌شود داد می‌زند "لیلا بیا"  و وقتی پدر را بالای سرش ببیند غلتی می‌زند و با عصبانیت می‌گوید:"لیلا بیاد!" پدر توضیح می‌دهد که لیلا کلاس است و مانترا فکر می‌کند حالا دارد نقاشی می‌کشد(که البته می‌کشد) و شعر می‌خواند(شاید توی دلش بخواند) و نانای می‌کند(که یحتمل از خوشی رهایی از دست مانترا در نقاطی از بدنش عروسی است.) بعد هم می‌رود سرسره بازی. این تصوری است که مانترا از کلاس دارد و از فکرش هم سر حال می‌آید.

 پدر دختر را بغل می‌کند، وسط اتاق می‌ایستد و توی گوشش قربان صدقه می‌رود. مانترا داد می‌زند بریم هال و آن‌دو می‌روند هال. بعد پدر می‌گوید صبح به خیر و مانترا جواب می‌دهد: "آرتین تداست؟  آرتینم تُداست؟" پدر می‌گوید برویم صورتت را بشوییم. مانترا می‌پرسد: "صورتم چی شده؟" پدر می‌گوید: "خوابی شده. باید بشوریم" بعد نوبت دستها می‌شود و مانترا می‌پرسد: "دستهام چی شده؟" و همان جواب را می‌شنود. بعد پدر می‌پرسد حالا نوبت چیست و مانترا با هیجان داد می‌زند: "نیم"(یعنی نیمرو) اما زمان خوردنش با تمام وجود مقاومت می‌کند و پدر را با یک پیشدستی و یک قاشق در تمام خانه دنبالش می‌کشاند.

پدر سه چهار روز بعد از نمایش عروسکی توی خانه با مانترا تنهاست. زنش توی کارگاه مشغول کشیدن نسخه های بدوی "نازلی" است و ناهاری در کار نیست. پدر می‌داند که یکی از معدود غذاهایی که توی دنیا ارزش پختن دارد باقالی پلوست و تصمیم می‌گیرد حمایت دخترش را جلب کند. مانترا قصدش همکاری نیست. پدر باید برود توپ بازی و بچه با کسی شوخی ندارد. پدر برایش توضیح می‌دهد که پلو قبل از اینکه بزرگ بشود هنوز برنج است و باقالی را باید قبل از اینکه روی گاز دو سه قل بزند، شست. مانترا تاکید دارد که اشیا سفت و زرد توی شیشه "دوبیلا"(لوبیا) و قابل خوردن به همان صورت ابتداییست که البته بعد از گاز زدن با یک اظهار نظر ساده می‌گوید سفت بود. پدر توضیح می‌دهد که باقالی با اغماز می‌تواند یک جور لوبیا باشد اما عجالتا بهتر است روی همان کلمه باقالی توافق کنند. مانترا می‌گوید: "باشه" که مانند تمام باشدهایی که توی زندگی‌اش می‌گوید معنایش این است که باش تا صبح دولتت بدمد.

این است که باقالی پلو پخته می‌شود و مانترا اصرار دارد فقط لوبیاهاش را بخورد. پدر نشسته کف زمین، بشقاب ماهی و پلو دستش و مانترا با عروسکهایی که از جایی به جایی می‌برد دورش می‌چرخد. مادر با یکی از نیاکان نازلی به قطع یک در یک و بیست برمی‌گردد خانه تا زن جدیدی به اتاق خوابشان اضافه شود.

پدر عصر برای یکی از دوستانش توضیح می‌دهد که بچه را چند روز پیش برده‌اند اولین تئاتر زندگیش و در پاسخ میزان علاقه بچه جواب می‌دهد: «یک هفته است می‌گوید: " باذم بِییم تات".» بازم را با دال ذال و از مخرج صحیحش تلفظ می‌کند. نوک زبان چسبیده به دندانهای پیش.

مادرش همان روز گفته: "مانترا برویم تئاتر؟" مانترا هم که عاشق رفتن است تمام روز همین را تکرار کرده:"بییم تات" برایش فرقی نمی‌کند کجا برود. فقط کافی است برود. پدر اگر بود می‌گفت نمایش. حالا دیگر دیر شده. گفتنش فایده ای ندارد. مانترا مثل کودکی پدر، از چیزهایی که دو اسم داشته باشند خوشش نمی‌آید. اینکه پدر هم اسمش "بابا" باشد هم "سوش" برایش مفهوم نیست. همینطور تئاتر و نمایش و بدتر از آن قالی. پدر یک هفته است تلاش می‌کند به بچه بفهماند قالی همان فرش است. مانترا در سکوت نگاهش می‌کند، سرش را برمی‌گرداند و می‌رود.

اسم نمایش را گذاشته‌اند: "دختران باغهای قالی" مانترا نه می‌داند باغ چیست و نه قالی و نه درک درستی از دختر بودن دارد. می‌داند دختر زرنگ باباسوش است اما به باقی دختر ها خیلی بی تکلف می‌گوید: "نی نی". نشسته روی پاهای پدر و از روی کله بچه جلویی که خیال نشستن ندارد سرک می‌کشد رو به سن که نور کمی‌ رویش افتاده، دکور کوچک رنگارنگ دارهای قالی دارد و خبری از کسی نیست. خانمی ‌از توی بلندگو می‌گوید سکوت رعایت شود. صدایش بلند است و مانترا با چشمهای گرد دوروبرش را نگاه می‌کند و می‌پرسد: "چی بود؟ کی بود؟"

چند تا خانم چادری، توی سالن چادرهای مشکیشان را می کنند و جایش چادر نماز گل گلی رنگی پوشیده می نشینند و پدر فکر می‌کند حتما دیگچه دلمه گوجه بادمجان هم آورده‌اند برای چرا. بچه جلویی در پاسخ به خواهش پدر برای نشستن سر جایش، که از طریق مادر محترمش ابلاغ شده، با همان جدیت مانترا در مواقع مشابه داد می‌زند: "نه" و  پدر مجبور می‌شود بیشتر لم بدهد روی صندلی و مانترا را بنشاند روی سینه‌اش تا بالاتر را ببیند. مانترا سوزنش گیر کرده که "بییم اونجا" یعنی روی سن و نمی‌فهمد آن همه تدارکات اگر بناست که او دستش نرسد به چه درد می‌خورد.

تنها عنصر نمایش که پدر و مانترا به یک اندازه می‌شناسند "بز" است. بز نقش "ماهی درهم" دخترک قالی باف را کش رفته و خورده و فلنگ را بسته. مانترا داد می‌زند: "بز!" بز! بز بیاد!" چند تا از بچه های همسن و سال مانترا با رفتن بز می‌زنند زیر گریه و پدر اضطراب دارد چطور بچه را نگه دارد تا آخر نمایشی که بزش همان پرده اول رفته بیرون. توضیح می‌دهد باغ یکجور پارک است و قالی همان فرش و دختر هم اسم همان نی‌نی که بزش در رفته و ترنج و ترمه و گل افشون می‌خواهند کمکش کنند برود باغ ماهی درهم و در این سلوک از خوان‌های سختی باید بگذرد و فولاد آبدیده شود! «مانترا، دختره از دست گرگ فرار کرد».

مانترا تنها بچه‌ای توی رده سنی خودش است که تمام نمایش را تحمل می کند و از تمام شدنش شکایت دارد. پدر خوشحال است. برای مادر و پشت تلفن برای دوستش توضیح می‌دهد یک قصه جدید پیدا کرده و دیگر نیاز نیست به تعریف یگانهء قصه، که ماجرای "ببعی مو دراز" است، پایبند باشد. چند شبی است که زندگی شبانه با این جمله شروع می‌شود: "مانترا، قالی همون فرشه" بعد می‌پرسد: "یادته رفتیم نمایش؟" و مانترا جواب می‌دهد: "باذم بییم تات"

پدر تلفنش را قطع می‌کند و سعی می‌کند شام مانترا را بدهد. مانترا در حال چرخیدن است و پدر مثل واگنهای یک لکوموتیو دیوانه دنبالش می‌دود.  مانترا ماهی ها را نمی‌خورد و از پلو ها همان "دوبیلا" را سرچین می‌کند.

پدر یاد قصه می‌افتد.  قاشق را پر از برنج می‌کند. ماهی ها را زیرش جاساز  و با گوشه ظرف سر قاشق را صاف کرده تا جایی که بشود پخ و فشرده می‌کند که کوت نشود و بچه از دیدنش رم نکند. گوشه ماهی از لای برنجها زده بیرون و پدر نگران است دستش رو شود. به مانترا می‌گوید: می‌خوای قصه بگم. مانترا می‌گوید: "آیه"(یعنی آره) پدر قاشق را بالاتر می‌برد و می‌گوید: "یادته رفتیم نمایش؟" و همان جواب همیشگی را می‌گیرد. یک قدم نزدیکتر می‌شود و اسم نمایش را می‌پرسد. می‌داند مانترا اینطور سوالها را با سوال جواب می‌دهد. مثلا می‌گوید: "اسمش چی بود؟" و سرش را جوری می‌کند که یعنی ناقلا تو خودت بلدی اسمشو؟ پدر منتظر همین است. مانترا آماده شنیدن می‌شود و پدر می‌گوید این را بخور تا بگویم. اینطور است که دهان بچه باز می‌شود. تا قاشق بعدی هم که خدا کریم است. برای همین می‌پرسد: "مانترا اسم نمایش چی بود؟" مانترا دست می‌کند توی بشقاب، چیز زرد کوچکی بر می‌دارد و همینطور که دهانش می‌گذارد می‌گوید: "دختران باقالی" و می‌دود دنبال آرتین که روی یکی از مبلها خوابیده.