بابالا نشسته کنارم. مانترا روی پایش. مادر و مادربزرگش هم عقب نشسته اند. رفته ایم کرج خانه یکی از اقوام عید دیدنی. ترافیک غریبی است. همه چیز در هم پیچیده و انگار قصد باز شدن ندارد. نیم ساعت از برنامه عقبیم و هر چه کلاچ و ترمز می گیرم فلکه اول گوهردشت تمام نمی شود. یک 206 سفید می پیچد جلویم و رفتار مونگول واری نشان می دهد یک زن و شوهر جوان و یک بچه توی ماشینند. بار اول می گذارم به حساب اتفاق. بار دوم و سوم را به احترام سرنشینان ماشین چیزی نمی گویم. بعد توی سربالایی پایش را از روی ترمز بر می دارد. ماشینش عقب عقب می آید و من شروع می کنم به بوق زدن، بلکه ترمز کند که نمی کند. سپر عقبش دنگی می خورد به سپر جلوی من. بوق می زنم اینبار ممتد. ولی نه چندان طولانی. پیاده می شود و شروع می کند به هوار کشیدن که مگر کورم. آمپر می چسبانم. در ماشین را باز می کنم که ببینم حرف حسابش چیست. مادر و مادر بزرگ شروع می کنند به جیغ کشیدن. بیشتر مادر خودم. فکر می کند الان است که خون کنم. من دعوا کنم یعنی؟! اینها چه فکری می کنند. بیشتر عصبی می شم. بابالا می گوید بنشینم. مانترا هم چیزی حس کرده بالا پایین می پرد و می گوید: سوش. سوش. سوش. انگار سروش را کسی می خواهد سر ببرد. کوتاه می آیم و می نشینم توی ماشین. می گویم طرف انقدر شعور ندارد که بفهمد ماشینش دارد عقب می رود یا جلو آنوقت شما.... یارو هم انگار از طرف زنش توبیخ شده می نشیند توی ماشین. ترافیک همینطور کش می آید. یک مرتبه مانترا شروع می کند. با انگشت معروف، پژوی جلویی را نشان می دهد و می گوید: خر! خر!

لیلا شروع می کند به دعوا کردن که چرا جلوی بچه فحش می دهی. من می گویم من فحش ندادم. که اگر هم روزی بخواهم فحش بدهم فحشم "خر" نیست. اصرار دارد که من رعایت بچه را نمی کنم. جلوی دهانم را نمی گیرم. با مادرم دارد حرف می زند اما بلند. جوری که کلافه می شوم. می گویم بچه باید فحش یاد بگیرد. بعد مادرم شاکی می شود. ولی می پرد به پدر. می گوید حتما بابالا فحش داده. مانترا دست بردار نیست با هیجان یارو را نشان می دهد و می گوید خر.

پدر از کوره در می رود که فحش نداده. البته یک "بیشعور" گفته که اینجا به حساب نمی آید. توی ترافیک مریض، نشانی گم کرده و آفتاب غروب در چشم، گیر افتاده ایم و سر اینکه چه کسی به گوساله حمال جلویی که زده به ماشین من و طلبکار هم بوده، گفته "خر" دعوا می کنیم.

روز کذا به هر جان کندنی می گذرد. شب بر می گردیم خانه. سر خلق نیستیم. اول اتوبان مانترا معلوم نیست به چه دلیلی مگسی است. تصمیم می گیرد که شیر با نی بخورد. ظبعا نه از شیر خبری هست و نه از نی. ساعت از یازده گذشته اما اتوبان کرج تهران مثل اتوبان همت است. مانترا مدام جیغ می زند و گریه می کند و می گوید: نی! نی! یک ساعت تمام. با هر بدبختی که هست زنده می رسیم خانه.

فردایش توی پارکینگ دست مانترا را گرفته ام و داریم می رویم سمت ماشین. یک 206 سفید را با انگشت نشان می دهد و داد می زند: خر! لیلا از کوره در می رود. من هاج و واج می مانم. می خواهم به مانترا بگویم این آن نیست. اما با چه توجیهی؟ می رویم جلوتر. یک پرشیای سبز را نشان می دهد و داد می زند: "خر!" فیوز می پرانیم. نمی دانیم بچه چه اش شده. مبهوت می پرسم بابا خر کو؟ خر کجاست؟ نشون بده؟ می رود با انگشت اشاره می کند به شیر روی آرم پژو و داد می زند: "خر!"