تا یک ماه پیش، یعنی تا پیش از اختراع حرف "خ" خانمهای عزیز، دوستان و آشنایان و خویشاوندان همگی مجبور بودند خودشان را با این واقعیت دردناک که "عمه" مانترا باشند وفق بدهند. البته از قرار معلوم بخش آزاردهنده ماجرا نسبت داشتن با پدر مانترا نیست، صرف عمه بودن است که انقدر غم انگیز است. انگار همه خواهران عزیز "عمه" را یک فحش متحرک تلقی می کنند.

برای مثال زن دائی مانترا که جز اولین عمه های کشف شده بود، مدتها و با پشتکار مثال زدنی تاکید داشت که خاله است و نه عمه. و هر جا که مانترا را می دید با تاکید تکرار می کرد که: "خاله! من خاله‌ام مانترا!"  مثالهایی اینچنینی کم نبودند اما زن دائی عزیز از همه انگیزه بیشتری داشت.

چندین روز قبل از اختراع حرف "خ" مانترا در یک کشف بزرگ دیگر فهمید هر انسانی به طور خاص یک اسم دارد. همان وقتها بود که دیگر فهمید تصویر توی آینه صرفا "نی نی" نیست و باید مانترا صدایش کند. بعد از آن تفریحش  تا مدتها این بود که اسم آدمها را بپرسد یا بگوید. مثلا می گفتیم اسمت چیست؟ می گفت: ماترا. بعد می گفت بابا؟ یعنی اسم بابا چیه؟ بعد مامان بعد دائی و عمه و سایرین. 

تقریبا مصادف با اختراع حرف "خ" بود که مانترا دیگر شبها کارش این بود که تک تک آدمها را باید می گفتیم تا خانم اسمشان را بگوید. اسم مامان و بابا و بعد هم بابا بزرگ و مادربزرگها و دائی و عمه و...

تا اینکه یک شب لیلا پرسید: اسم دائی چیه؟ مانترا گفت علی. گفتیم اسم عمه(زن دائی) چیه؟ مانترا جواب داد: "خاله!"

و حرف خ همانجا اختراع شد.

بعد از آن بود که خاله وارد زبان فارسی شد و عمه، مثل دائی که محدود بود به تنها برادر مادر، به تنها خواهر پدر محدود شد.

چند روز پیش یکی از دوستان پدر بعد از مدتها آمده بود خانه ما. انبانی از پاستیل هم آورد تا بلکه این بچه ای که ما انقدر در مورد خوش اخلاقی اش افسانه سرایی کرده بودیم تحویلش بگیرد. از آن روزهای مگسی مانترا بود و نوید هر کاری کرد از  یک متری اش نزدیک تر نشد.

اما مشکل اصلی وقتی بود که دوست پدر هم زیر بار عمو بودن نمی رفت و اصرار داشت که "دائی" است. مانترا هاج و واج نگاهش می کرد و  چیزی نمی گفت. ما هم گفتیم نوید جان بیخیال شو و به همان عمو بودن رضایت بده. فردایش مانترا توی خانه پاستیل می خورد و می گفت: عمممو! .... پاستیل!

دو سه روز بعد یک روز که مادر توی فیس بوک مشغول چرخیدن بود مانترا داد زد "دائی" طبیعتا واکنش ما این بود که دنبال آدمی با ریش انبوه بلند بگردیم که وسط خانه ظاهر شده باشد تا اینکه  لیلا عکس یک سانت در یک سانت نوید را در لیست کسانی که توی چت هستند دید.

طبعا خود دائی نوید از این واقعه خیلی بیشتر از ما خوشحال شد اما قضیه برای من وقتی جدی شد که داشتم روی موبایل فیلمی از مانترا را نشانش می دادم توی فیلم که مال که هشت نه ماه پیش بود مانترا صندلی رومیزی کوچکی را گرفته بود و روی پارکتهای خانه پدربزرگش هل می داد و تمرین راه رفتن می کرد. روی مونیتور کوچک موبایل، کنار صندلی، یک جفت پای برهنه وارد کادر تصویر شد.

مانترا انگشتش را شلیک کرد سمت پاها و داد زد: "بابالا!"(بابالا: همان بابارضا در گویش مانترا و پدر ِ پدر ِ ایشان است)