مانترا لغتی جادویی دارد که به هر چیزی که نمی تواند اسمش را بگوید یا توضیحش بدهد و در آن لحظه خاص مد نظرش است اطلاق می کند. آن لغت جادویی "آبی" است.

مثلا اگر کفشی را بخواهد و  شما کفش دیگری پایش کنید گریه می کند و می گوید: "آبیه" و تا خودش نرود و کفش مربوطه را نیاورد لزوما نمی فهمید منظورش را. مثلا ممکن است شما در حال پا کردن کفش آبی باشید اما او با گریه کفش صورتی اش را بخواهد و فقط تکرار کند: "آبیه!" "آبیه!"

آبی البته تنها صفت یک شی نیست. حتی می تواند در زمانهایی خود آن شی باشد. یعنی می آید وسط اتاق می ایستد و شروع می کند به گریه و بهانه گیری که: "آبیه! آبیه!*" آن وقت است که نمی دانید چه غلطی بکنید. این آبیه حتی می تواند معنایش شیر پاکتی توی یخچال یا کارتون خاصی باشد. یعنی کدام آبیه؟ کفش آبی؟ لباس آبی؟ پرتقال آبی؟ گوجه فرنگی آبی؟ هر چه بپرسید آبی چیه بابا جان؟ آبی چیه مامان جان؟ او فقط تکرار می کند. آبیه! آبیه.

آبی یعنی عزیز. یعنی آن چیزی که میل همایونی است. آبی یعنی مورد دلخواه. هوس آنی.

اگر خیلی بخت یارتان باشد این آبی یک شی مادی است و شما یا با بیست سوالی و یا با کمک خودش پیدایش خواهید کرد اگر هم بخت یارتان نباشد با یک پدیده انتزاعی طرفید. منظورش از "آبیه" شاید این باشد که پدربزرگش روی شکمش فوت کند یا زن دائی مادرش مژه های بلندش را بکشد به لپ های مانترا!

آبی یک ویژگی دیگر هم دارد. در برابر هر سوالی که در مورد رنگ اشیا از او پرسیده شود اولین پاسخ بلاشک آبی خواهد بود. پاسخهای درست را فقط در صورت پافشاری بیشتر ممکن است به دست بیاوردید.

-          مانترا! آبی نیست بابا جان. چه رنگیه؟

-          آبی

-          نه بابا آّبی نیست

-          سبد(سبز)

حالا این آبی را بردارید ببرید توی رخت خواب. مانترا شبها نمی تواند مثل آدمیزاد بخوابد. از دو سه راه محتملی که برای خواباندنش وجود دارد یکی این است که بخوابد وسط من و مادرش روی تخت خواب و یکی دو ساعتی غلت بزند و لگد بزند و بهانه بگیرد تا خواب برود.

دو سه شب بیش وقتی پتو را روی می انداختم زد زیر گریه که: آبیه! آبیه! ساعت از یک گذشته بود. پرسیدم آبیه چیه؟ کدوم آبی؟ ولی جواب نمی داد. حدس زدم که منظورش این باشد که پتوی خودش را می خواهد. گفتم: پتوی خودت؟ گفت آبیه. گفتم پتوی نرم خودت. با گریه گفت: "نرم" گفتم نرمه؟ خوب برو بیارش. از تخت آمد پایین و خندان رفت توی هال و پتویش را که انداخته بود روی عروسکش برداشت و آورد و خوابید. دست می زد به پتویش و می گفت: نرم. نرم.

 

دیروز وقتی چایی می خوردیم آمد ایستاد و گفت تایی(چایی). لیلا برایش از این چای های میوه ای بچه ریخت توی لیوان و آب ریخت رویش. لیوان را که داد مانترا قبول نکرد. رفت ایستاد کنار گاز انگشتش را نشانه رفت سمت کتری و قوری رویش و گفت: نرم.... نرم... نرم...

 

*آبیه: AAbiiah!