به دائی احسان شان می گویند: دائی "جون"!

و این  "جون" گفتنشان چندان دلالتی بر صمیمیت ندارد. یکجور خان دائی شیک است. یعنی آنقدر دائی جان "جون" هستند که حتی پوشک بچه را نباید خانه اش عوض کرد و بهتر است ایشان در پی پی مبسوطشان غوطه بخورند تا اینکه دامن سطل زباله لکه دار بشود. کاری نداریم هم که دائی "جون" طفلک خودشان چقدر مهربانند. مهربانی از نظر مادربزرگ مانترا تاثیری در آداب معاشرت قومی ندارد.

در هر حال مانترا در روز حادثه لوس شده. لوس شدنی که ناشی از بدخوابی و بیدار شدن در مکان غریبه است. هرچه دائی احسان خودش را نزدیک تر می کند مانترا بیشتر به لیلا می چسبد. هر چه می گوییم این دائی است. توجهی نمی کند. می گوییم دائیِ دائی علی است و الکی خرخند می کنیم که قاه قاه قاه دائیِ دائی علی. هر هر هر. مانترا فقط نگاه می کند و بعد می زند زیر گریه و پاهای لیلا را می چسبد. دائی کم کم دارد شاکی می شود. مادربزرگ از اینکه نوه اش خان دائی را تحویل نگرفته رنگ به رنگ می شود. دلم برایش می سوزد. رسما خجالت کشیده و خنده های عصبی می کند. زن دائی می گوید اگر بیشتر بییاید تو مهمونی ها این اینطور غریبی نمی کند. یک جور گله ناکی این را می گوید که مادربزرگ باز هم رنگش بپرد از دست بچه و نوه و دامادش. پدر دلش می خواهد بگوید بچه خواب بوده. بد خواب شده تقصیر کسی نیست اما چیزی نمی گوید و می داند مانترا خودش از پس دفاع از خودش بر می آید.

 تا زمان رفتن مانترا جز غر و جیغ کار دیگری ندارد. هر کسی نزدیکش می شود جیغ می کشد و اخم می کند. بیرون که می رویم خوشحال می شود صورتش می شکفد و هرهر می خندد.  انگشتش را آماده می کند و فریاد می زند:

احسان....سیبیل! سیبیل. احسان!  و هر هر و هر هر و هر هر

توی خیابان مدام انگشتش را دراز می کند سمت آسمان و می گوید:

احسان.. سیبیل.

 

 

(لازم به ذکر نیست که بخشهایی که bold شده با صدای بلند ادا می شود!)