کف زمین نشسته و  موجودات ریز سیاه رنگی را که اینطور نامنظم روی سطح موزائیک پیاده رو جابجا می شوند تماشا میکند. انگشت معروفش را سمتشان می گیرد و با هیجان داد می زند: اینا!

کنارش می نشینم، شانه هایش را می گیرم و می گویم: مورچه. مانترا اینها مورچه اند.. بگو. مورچه.

چند بار تکرار می کنم بلکه بگوید. با چشمهای مشتاق فقط نگاهشان می کند.

سوار ماشین می شویم. آن عقب پهلوی مادرش نشسته. می چرخیم شاید که بخوابد. آفتاب مایل شده و نور بی رمقش مثل مهی زردرنگ توی ماشین شناور است و گرد و غبار معلق توی هوا را می رقصاند.

از لیلا می پرسم :"خوابید؟" توی آینه نگاه می کنم.

لمیدن را یکباره رها می کند. سیخ می نشیند و انگشتش را نشانه می رود به گرد و خاک شناور و با تمام قوایش فریاد می زند:

مورچه!