مامان پَپَر یک تکه لبو گذاشته توی کیسه فریزر. مانترا داد می زند کیسه منو بده. می گوید می دهم مامانت، ببرید خانه. داد پشت داد که خودم ببرم. کیسه را می گیرد تا دم ماشین که رضایت بدهد بگذاریمش روی صندلی عقب. تو خیابان مانترا خوابیده توی بغل لیلا. لیلا می گوید آرام برو شاید خوابید. می رسیم به لبو فروش. می گویم دلم لبو می خواد. مانترا نیم خیز می نشیند یک‌هو «لبو مال منه.» بر می گردیم نگاهش می کنیم. چشمهایش زده بیرون. داد می زند «لبوی منو نخوری.» می گویم «بابا جان لبوی تو رو نمی خوره کسی.» نگاهم می کند و چند تا پلک می زند و آرام می پرسد. «لبوی کیو بخوری؟»