مانترا از خانه فرار کرد.  یک روز رنگ غروب.

 آب از بینیش‌ روان بود و صداش برگهای شهریور را از شاخه می‌رماند. پدر مادر را نگاه کرد و مادر پدربزرگ را و بابالا دیوار را. خواب دو شب[1] بود که رختش را جای دیگری پهن می‌کرد. چاه زیر چشمهای مادر پایین‌تر می‌نشست و گرد از گرده پدر بلند می‌شد.

مانترا از خانه گریخت. دست انداخت گردن بابالا و از خانه رفت. جمعه بود و آفتاب هنوز ننشسته، خاکه فقط مانده بود از چینی آرامش.  سیلی به صورت مادر زد، پنجه صورت پدر کشید و دست در دست پدربزرگ از خانه بیرون شد.

روزِ پیش‌ترش، سحر نزده، شیپور بیدار باشی، بی خوابی شبانگاهی را حرام کرده بود و زبان کوچکه، رعشه سرخش را به همه نشان ‌داده،  جام پنجره را لرزانده و چراغهای همسایگی را روشن کرده بود. مادر از در پشتی فلنگ را بست و پدر که راهیش می‌کرد ادای آدمهای قابل اتکا را در آورد.

 پنجشنبه های پدر_دختر، پنجشنبه های باقالی، از میان لنگهای تقویم با نفیر سیمین براقی زاده شد که درش مانترا تنها یک جمله گفت:«دندانم درد می‌کند». انگشت سبابه تا مچ، لثه ها را دنبال آسیا می‌گشت و اشکها در کناره بینی چگال می‌شد. پدر بچه را بغل زد و از اتاق بیرون رفت. مانترا لای شیونها دستور «هال» داده بود و  داغی تنش جویهای روی صورت را بخار می‌کرد. گوش پدر به صفیر افتاد. هنوز از چهارشنبه کذا خسته بود و چشمهایش زیر لحاف پلکها دست و پا می‌زد. گرگ و میش پنجره، ماتیِ بی‌عینکیِ اشیا را قطعی می کرد و مانترا تب برش را نمی‌خورد. پوشکش برای حجم خلاقیت روده ها کوچک بود و ننگ با هیچ صابون سترده نمی‌شد.

زندگی گاهی در مرخصی، انسان را وامی‌گذارد میانهء ناکجا ، تنها ،  پنجه در پنچه کارهای خانه، نامه های عقب‌مانده، تفاهمات نا وصول، قرارهای منقضی و مهمانهای نارسیده. از رگهای زمان بیرون خزیده، قلب هستی را تنها به تپیدن پوچیِِ باد به جویبار کالبد بودن وامی‌دارد. انسان، آنگونگیِ نیای رانده شده‌اش، برهنه میان سراب باغهای عدن، می‌ایستد پیش آینه هستی، و گیتی، غار نخستین بی پناهیش و برق دندان ددان، روشنای تاری شبهاش می‌شود. روزگار پدر در شبانه روز مادر گره می‌خورد و مانترا کوری حقه را از دو سو می‌کشد. «نه» سرانجام تمام پرسشها و خواسته ها می‌شود و «فریاد» پاسخ تمام پافشاری ها.

روزهای زود آغاز، شبهای دیر رس دارند. پدر در تکاپوی پختن «مانا» و مادر در اضطراب مهمانهای فردا روز. خواب از تاریکی جدا مانده و مانترا تا صبح به ناله مشغول است. بینی هاش جویهای جاری و غلت و واغلتش رکوییم ناکوک دسته زاغان. مادر رخت اضطرار به حجره دختر کشیده و پدر واهشته در کنامش در سیاهی سترونش غوطه ور است. سپیدی آدینه از بنفشی فغان مانترا به آسمان می‌شود و روز واقعه به ثمر می‌نشیند. عقربکها هفت را نشان می‌دهند و بیداریِ ناگزیر روی پیشانی ها حک می‌شود. جمعه روز جنگ است. زمان درنگ خدایان به سر رسیده است.

مانترا، تیغ از رو بسته و تسامح دیروزش را رنگ ندامت در چهره دارد. روی به انباشته های وسط «هال» داد می‌زند « بریم پارک» و روزش را در انتظار جواب نمانده به گریه می‌نشیند. زمین روی لایه های سست‌ترش می‌لغزد و حباب چراغ به لرزش می‌افتد. توده اسبابهای وسط هال، در همسرایی بی صدایی، پژواک بیچارگی مادر می‌شوند و جانورهای تلمبار آینه دق پدر. بازوهای ساعت در پی هم می‌دوند و  پیش مهمانهایی می‌کشندشان که بی نهار مانده، جای راه رفتن در خانه ندارند. مانترا کامرانی را در پایمردی دیده، زاری را بی انقطاع می‌چسباند پشت عقربه ها و می‌سرد روی تار تار اعصاب مادر و می‌لغزد از لبه طاقت پدر به دریای جنون بی سکونش. اشتها از گلوش پر کشیده، ژلاتین بی رنگ سیال بالای لبش روان است و صدای گریه اش بامداد را به روز و روز را به غروب می‌چسباند. مادر دستهاش می‌لرزد. مادربزرگ اصرار دارد مانترا دختر خوبی است و پدر زیاده حساس است. بابالا سعی در پنهان کردن کلافگیش دارد و عمه نگران پرده گوشهای «آرتین»اش است. پدر روی نقشهای قالی از گلی به گل دیگر می‌دود. سقف کوتاه تر و دیوارها نزدیک ترند. مانترا می‌گوید «من را خانه بابالا ببرید» و با کسی شوخی ندارد. ناهار ِ روز و روزِ پیش را لب نزده و پدر هلیم جدیدش را می‌کوبد. فکر می‌کند چند نفر حالا زنده ماندنشان را مدیون همین گوشت‌کوب فسقلی هستند. مادر دستپاچه کفشهای مانترا را می‌آورد و یک زرعی نرسیده، نیشتر جیغی سوراخش می‌کند. دستی توی صورتش می‌نشیند و دو چنگال کوچک تیز نصیب پدر می‌شود. بابالا دخترک را از زیر آوار بهت والدینش بیرون می‌کشد و می‌برد. پدر می‌گوید:« هر ساعت شبانه روز. فرقی ندارد. زنگ بزنید. هر وقت که بود». مانترا نمی‌خواهد خانه باشد. پدر و مادرش را نمی‌خواهد و نزدیکیشان را بر نمی‌تابد. پدر بزرگش را می‌کشد و التماسش می‌کند بروند و او را هم ببرند.

مادر آرام می‌پرسد: «آخه چرا؟». تکیده کناری و دایره زده روی وردی که «بچه مریض است، اینها مهمان دارند، نمی‌ماند آنجا. شب شده دیگر» و ته دلش مانده که بی‌مهریِ اینچنین از کجا جوانه زده توی زندگی اش. پدر می‌داند دختر رفته که برنگردد. آینده ای دور انگار دو سوی زمان را به هم رسانده و مجلس شبیه‌ای علم کرده وسط روزگار حال. رو به مادر می‌گوید«دخترها می‌روند. هر قدر بهتر باشند، بدتر می‌روند انگار. این زودتر جنبیده. طبل بیست سال بعدش را حالا زده.» پدر در چهره دخترش، در چشمان خیس کوچکش، یک‌دندگی بی‌بازگشت یاس‌آوری  دیده که ته چکمه‌هاش را با حریر آرزوهای او پاک می‌کند. می‌داند روزی چمدانش را می‌بندد، تصویر لق آزارنده و مشکوکی پیش رویش می‌گذارد، پشتش را می‌کند و می‌رود. به مادر می‌گوید «اینطور دخترها همیشه همینطور می‌روند. اصلا دورتر می‌روند» و برایش مثالهای طاق و جفت می‌زند. مادر می‌پرسد:« به کداممان رفته؟» پدر معتقد است شهامتش به مادرش رفته و سودایش به خودش. مادر منتظر جوابی نیست که می‌داندش. پدر می‌گوید:«ما هم وقت استراحتمان شده انگار» مادر خواب از چشمهاش فرار می‌کند. تلفنش را گذاشته جلویش. مادربزرگ خبر می‌دهد که دختر مثل دسته گل است. خوشحال است بلبل زبانی می‌کند، اسمی‌ از انها نمی‌برد و هر بار می‌گویند «سوش» دنبالت بیاید، گریه می‌کند. غذایش را خورده و حتی یک گلابی کامل دنبالش. رو به بابالایش  گفته این تی شرت که پوشیدی همان است که من و سوش برایت خریدیم. تی شرتی که چند ماه پیش برای پدربزرگ خریده اند و همان یک بار دیده. پدر نگاه می‌کند به مادر. یادش می‌آید یک بار از جلوی مغازه ای که تیشرت را خریده بودند گذشته بوده با ماشین و مانترا گفته بود اینجا آمده ایم و وحشت می‌کند. به مادر می‌گوید این بچه بیست سالش شده و یادش می‌آید مشکل موروثی خانوادگیش را که نوزادان میانسال می‌زایند.

مادام و موسیو شامشان را خورده اند. بطری "اوکیژن" ویژه را که «شروین بزرگ» آورده، باز کرده اند و توش ماده شوینده قرمز رنگ بدبویی پیدا کرده اند که یک قطره اتفاقیش دود سفیدی از میزپاککن بلند می‌کند و از تمام داغی سرشان گنگی خمار عطشناکی باقی می‌گذارد.  پدر می‌گوید عادت ندارم بعد از تاریکی بلند حرف بزنم. مادر چند دقیقه ای است دست از تکرار وردش برداشته و می‌گوید از تلویزیون روشن در این ساعت از شب می‌ترسد.  تنهاییشان اولین قرار کور عشاق ناآشنا می‌شود.

من و تو دارد تصویر خانمی‌ نشان می‌دهد که با دکلته طلای، ممه های ژله ای و آرایش عروس، در خانه اش را روی آقای مجری که کلاه بیسبال سرش گذاشته، و آمده که هنرجوی نیک بخت مقام عظمای گوگوش را سرزده غافلگیر کند، باز می‌کند، خودش را به نشناختن می‌زند، رو به دوربین ادای هیجان در می‌آورد و باور می‌کند آقای مجری پستچی است و پاکت خالی برایش آورده و وسط ناف سوئد، خیلی اتفاقی فارسی حرف می‌زند. دوربین هم اتفاقی از آنجا رد می‌شده. پدر می‌گوید این صحنه یک اشتباه در پردازش دارد. پستچی انتخاب درستی نیست. باید خودش را شبیه پسرک پیتزایی در می‌آورده و دختر در حالیکه دور لبش را می‌لیسید می‌گفته ولی من که پول ندارم پیتزا بخرم به جاش چی کار کنم برات؟!  مادر می‌خندد. چند دقیقه به پایان جمعه کذا نمانده که تلفن زنگ می‌زند. صدای بابالا می‌گوید مانترا گفته می‌خواهد با سوش «صحبت» کند. پدر رنگش سرخ می‌شود و نگاهش را از مادر می‌دزدد. مادر الان است که زبانه بکشد. گوشی را بیشتر می‌چسباند به دهانش و آرام می‌گوید: «الو مانترا،سلام» آن سوی خط گریه مانترا به هوا می‌رود. بابالا می‌گوید خودت را برسان.

مادر می‌خواهد نیاید. گفت با تو خواسته حرف بزند. با من کاری ندارد. جای انگشتان کوچک مانترا روی صورتش لحظه ای نئون قرمزی می‌شود و خاموشی می‌گیرد. پدر می‌گوید «شما بزرگواری کن» و ته دل خنده‌اش می‌گیرد.

در خانه بابالا، مانترا نشسته روی جاکفشی و با لبخند همداستانه موروثیش از لای در انتظار می‌کشد. پدر از دیدن لبخند دختر می‌ترسد. می‌شناسدش. لبخندی که تمام عمر سعی کرده از دیگران بپوشاندش تا شبیه پدر و عموها و عموزاده هایش نشود. فکر کرده حتی فامیلش را عوض کند تا لبخندی که نشان از دانستن چیزی که نباید بداند می‌دهد از روی صورتش برداشته شود. لبخندی که تراوش تنگ چشمانهء انبوه غریب مکنونات است. حالا دختر دو ساله اش همان را تحویلش می‌دهد و دلش انار رسیده‌ای می‌شود که روی تیزی صخره ها بترکد. به مادر می‌گوید «این را کجا پیدا کرده این جانور. » مادر از همان لبخندها تحویلش می‌دهد و پدر توی دلش می‌ترسد از این همه«خاصیت آئینگی». انگار زندگی از لای کابوسهای رنگارنگ تیم برتن سر بیرون آورده باشد. بابالا همان لبخندش را می‌اورد دم در. دست مادربزرگ را گرفته و نگاهها توی سکوت خطهای متقاطع می‌اندازند. مادربزرگ می‌گوید دست زده و «سروش بیاد، سروش بیاد» خوانده اند تا گریه اش بند آمده و بی مقدمه گفته: «سووش فرار کرد!»

پدر شب به مادر می‌گوید: «ولی این ماندنی نیست. از من داشته باش. شناسنامه، چمدان یا لبتاپش را بر می‌دارد و از رویت رد می‌شود» مادر می‌داند که پدر اشتباه می‌کند. این را بلند نمی‌گوید ولی پدر ته ذهنش را می‌خواند. زیر لب با خودش می‌گوید: «سووش فرار کرد!»



[1] خواب برای سومین روز به رفتار بی شرمانه اش ادامه داد و خطها و کلمات حالا سر جایشان ساکن نمی‌ایستند.