از مانترا که بپرسید هاله چه کار کرده. با خنده پاسخ می دهد: دُمب عروسی کرده.

مانترا تز دکترایش را یک سالی است شروع کرده. خودش معتقد است اینکه آدم بتواند در نظر اثبات کند بلاغت مستقل از گستردگی دایره لغات است به تنهایی فایده ندارد و باید در عمل نشان دهد که با موسیقی کلمات به تنهایی می توان کاری کرد که فصاحت از دایره واژگان پا فراتر بگذارد. ایشان اعتقاد راسخ دارند زبان نه از راه کلمات که از راه اراده است که انسانها را به هم  پیوند می دهد. به عنوان مثال می گوید تمام مطلبی که پدر در راستای تبیین اندیشه های او نگاشته نه تنها کمکی به فهم منویاتش نمی کند که بیشتر به پیچیدگی و عدم ارتباط دامن می زند.

پدر محض نمونه و به هدفِ رهاییِ زبانش از سترونی جاودانه و ازلیش و ایجاد امکان شکفتن  تخم ارتباط در زمین حاصلخیز ذهن مخاطب خردمندش، خاطره ای بیان می کند. روزی نشسته و کتاب می خواند. مانترا به او سپرده شده و مادر حمام است. دخترک که تاب دیدن کتابی که "شیمو[1]" نباشد را در دستهای پدر ندارد، دورخیز می کند، پا به زمین می کشد و آآآآآآ کشان می دود سمت پدر. دستهایش از دو طرف باز است و به روال هر باری که دهانش را با قصدی نمایشی باز می کند، پای گونه‌هاش جمع و چشمهایش تنگ شده است. پدر  می داند که وضع کواکب به یقین باید در پدید آمدن تمام حوادث دخیل باشد. حادثه ای نادر، در مرتبه اینکه، مانترا داوطلبانه آغوشش را در اختیار پدر بگذارد. پدر کتاب را در کسری از ثانیه بسته و خیز برمیدارد سمتش تا قبل از تصادم، دستهای گشاده اش را پاسخ گوید. مانترا چند ثانیه بعد روی پاهای پدر نشسته و سعی دارد کتابش را به این بهانه که می خواهد پشت جلد را ببیند، ببندد. پدر کتاب را می بندد و نگاه می کند به کله گرد و کوچکی که دو وجب آنورتر نگاهش می کند. مانترا می پرسد: اسمش چیه؟ همین دو کلمه نشان می دهد که قصدش بیان این جمله است: « لطف کن و عنوان کتابی که داشتی می خواندی به من بگو» پدر در کمال ساده دلی لب به حقیقت می گشاید: «پژوهشی در اساطیر ایران». مانترا سرش را می برد عقب، کج میکند، یک بری از گوشه چشم، با لبخند دخترهای کا گ ب، این بار با تاکید و تحکم سوالش را تکرار می کند: «اسمش چیه؟» و منظورش دقیقا این است که بازی دیگر فایده ندارد ما همه چیز را می دانیم.  پدر اسم کتاب را تکرار می کند. مانترا انگار از بازی خوشش آمده، خودش را از تک و تا نمی اندازد. این بار با خنده می پرسد: «می گم اسمش چیه؟»

برای مانترا عبارت پرطمطراقی مثل پژوهشی در اساطیر ایران، خالی از معناست. مگر هدف زبان، برقراری ارتباط نیست؟ او این شوخی را در حد پرته گوییهای پدر به زبانهای باستانی نیساریا و اوراد زاخامون[2]، تنها جهت انبساط خاطر می داند و جدی نمی گیرد. مانترا در تفسیر نظرش به روشی خیلی ساده می گوید میمون ها و خرگوشها بدون کلمات بهتر از ما منظورشان را بیان می کنند. میمون دست دراز از خانه چادری بیرون کشیده می شود و کنار پیگلت، که ما در خانه خرگوش صداش می زنیم، می خوابد. دستش را بلند می کند و می اندازد دور کمر خرگوش. به همین راحتی. کاری که سی سال است پدر با تمام دایره واژگانش قادر به انجامش نبوده!

مانترا به پدر می گوید برای حرف زدن باید که حرف نزد. برای فصاحت باید که بلیغ نبود. ایشان معتقدند آنچه انسان را به مقصودش نزدیک می کند پرت و پلاهای ساخته ذهن نیست، بلکه خواهش راستین قلبست.  برای ارتباط برقرار کردن هم نیازی به فهمیدن معنای کلمه نیست.

مهمانها رفته اند. عمو گفته بوده چشمهات چقدر قشنگ است و مانترا پاسخ داده«معلومه» و در جواب پدر که می پرسد تو کی هستی ناغافل جواب می دهد: «من عسلم» برایش این حرفها بی معناست. در انباره حافظه پر است از این واژه های عقیم. می گوید طرحی نو باید در انداخت و تمام جفنگیاتی نوشتی به اندازه یک جملهء من گویا نیست. بالشها جای مهمانها را گرفته. پدر و مادر مرزهای رخت و خواب را مشخص کرده و وروجک در حال غلت زدن کف زمین است. یک مرتبه در می آید که:

"دمب مو عروسی بکنیم"

 



[1] شیمو مجموعه‌ای  کتابهای چند برگی‌ست که هیچ وقت نمی توانید صفحه آخرشان را بخوانید. کتاب نصفه بسته می شود و صدایی فریاد می زند تموم شد. اگر جزئیاتش را جا بیاندازید توبیخ می شوید و اگر سعی در بیان جزئیات تصویر داشته باشید برگ مزبور ورق می خورد.

[2] سرزمینی مخفی با فرمانروایی  مهیب که هنوز  داستانش نوشته نشده.