این متن مربوط به دو ماهگی مانتراست. مرداد ماه 88. آن وقتها هنوز وبلاگ نداشت برای همین مانده تا امروز. به نظر پدر هنوز بیات نیست.

***

بار اولی که پدر نگاهش کرد، فکر کرد شبیه آلبالو است. مادرش معتقد بود گنجشک است. پدرش  اعتراضی نکرد.  فکر می کرد اگر هم گنجشک باشد یکی از گنجشکان بازیگوش و کنجکاو کمپانی پیکسار است و پیش خودش خیال بافی می کرد که چند وقت دیگر می رود عکسش را نشان انیماتور پیکسار می دهد و پیشنهاد می کند که از رویش برای کارتون بعدی اتود بزنند.

 چشمانش همیشه گرد و متعجب است و لبهایش را مثل نوک گنجشک غنچه می کند. حالا که بزرگتر شده مادرش می گوید شبیه پنگوئن است و پدرش باز هم اعتراضی ندارد. زود هم می گردد توی ذهنش یک کارتونی پیدا می کند که شبیه مانترا باشد. مادر و پدر سر چای عصرانه به این جمع بندی می رسند که شبیه برادر(خواهر؟!) کوچک "پینگو" است. همان انیمیشن خمیری سالهای قبل. بعد پدر و مادر با هم می خندند و پدر از مادر می پرسد چاییتو با چی می خوری؟ به همین سادگی.

پدر از صبح حالش خوب نیست. مادر هم صبح که پدر می رفت بیرون زیاد سر حال نبود. پدر حال خواهر(برادر؟!) پینگو را می پرسد و مادر می گوید:

" یه جوریه. "

پدر مانترا را می بیند که چشمهایش را گرد کرده، به پشت دراز کشیده و سعی می کند پروانه های خیالی را با دست و پایش کیش کند.

مانترا آرام است. معلوم است هم شیر خورده و هم آروغش را زده اما مادر از چیزی ناراحت است. می گوید زیادی آرام است. پدر اعتراضی نمی کند. نگاه می کند و می بیند مانترا حواسش پی پروانه های خیالی دور و برش هم نیست. انگار یک جای دیگر است.

سر کارش پدر دیگر به مانترا فکر نمی کند اما نمی داند چرا ته دلش غمی سنگین نشسته که نفسش را تنگ کرده.  دلش هوای یک خیابان سرسبز و خنک را کرده که آسفالتش خیلی تمیز و براق باشد و دور باغچه اش را گل کاشته باشند و بوی چمن تازه بیاید و اگر حواست نباشد ماشین نه، که شاید یک دوچرخه، ممکن است بیاید پشت سرت و یک آقا یا خانم با تحمل، زنگ خاطره انگیزش را به صدا در بیاورند.

آقای پدر دور و برش را نگاه می کند. یک طرفش پنجره های قدی دارد که از پشتش آفتاب داغ و فیلی رنگی می آید توی اتاق و پایین خیابان شلوغ و بوق و دور تر چند ساختمان خاکستری که یکیشان قهوه‌ای رنگ پریده ساختمانهای نیمه کاره را دارد و سالها همینطور نصفه مانده است. پشت سرش رئیس کوچک نشسته که هر آن ممکن است فریاد بزند و از آقای پدر بپرسد که آیا مشتش را توی دهان آمریکا کوبیده یا نه. سوالی که روزی چند بار می پرسد و پدر با تواضع بی نظیری همواره جواب مثبت می دهد. رئیس متوسط هم می آید توی بازی و از آقای پدر می خواهد جزئیات ماجرا را شرح دهد.

"آپرکاد زدی یا هوک راست؟"

آقای پدر می فهمد که یک جور دوقطبی شده است. دائما بین شیدایی و افسردگی در نوسان است و البته توقفش در افسردگی بیشتر است. امروز از آن روزهای افسردگی است. وقتی شیدایی دارد موقع حرف زدن صدایش مثل بچه های ذوق زده می رود بالا و صدای خودش را که می شنود انقدر تعجب می کند که دلش هری می ریزد بعد یک جور گریه خوشحالی می آید گلویش را چنگ می زند. نمی داند چرا خوشحال است. شاید چون رئیس متوسط نامه پدر را که گم کرده بوده پیدا کرده است.

پدر وقتی افسردگی می گیرد صدایش از توی حلقش بیرون نمی آید و چیزهایی که در حالت قبلی گریه خوشحالی را توی چشمش جمع می کرد حالا بغض ناراحتی را توی گلویش تلمبار می کند.

پدر با خودش می گوید خوب این هم یک جور زندگی است و سعی می کند به اتفاقات خوب زندگی‌اش فکر کند. به نقاط و وجوه مثبت و انگیزه خودش را بالا ببرد. باز پیش خودش می گوید خدا را شکر که نوع شناخته شده ای از "ادیپوس میرور" ندارد.

با مادر که تلفنی حرف می زند می بیند صدایش ناراحت است. می گوید پشت گوش مانترا یک چیزی شبیه زخم دهان باز کرده. همانجایی که گوش به کله فسقلی اش وصل شده.  زخم انگار مدام خیس می شود. مادر دلش می خواهد گریه کند و پدر دلش نمی خواهد مادر گریه کند. به همین سادگی. قرار دکتر می گذارند.

"باشه عصر زود می آم"

پدر باز هم بیرون را نگاه می کند. توی افق چند ردیف جرثقیلهای عظیم الجثه و نارنجی دارند زیر آفتاب سوزان محمولهای نادیدنی را مثل لک لکهای مهیبی با سرعتی لاکپشت وار جابجا می کنند و پایین پایشان لودرهای فسقلی مثل کرمهای نارنجی لای ماسه های خاکستری می لولند. پدر سعی می کند حدس بزند عملیات ساختمانی مذکور مربوط به چه پروژه ساختمانی عظیمی است و در حین فکر کردن یادش می رود به چه چیزی فکر می کرده و خمیازه اش می گیرد و توی چشمهایش پر از آب می شود.

هدفونش را گذاشته توی گوشش و دارد آهنگ سفارشی حامد را گوش می کند. هر وقت این را گوش می کند حس می کند زیر باران توی ترافیک منتظر است تا راه باز شود. بعد یاد برقی می افتد که توی چشمهای مادر درخشیده بوده وقتی پدر گفته که باید سعی کنند بروند سفر. پدر گفته بود که باید با ماشین بروند و مادر بیشتر ذوق کرده بود اما سعی کرد ذوقش را زیاد نشان ندهد. مادر نمی دانست چرا نمی خواهد خوشحالی اش را نشان بدهد اما پدر فکر کرد که حق دارد شاید چون امیدی ندارد که بروند جایی. مادر اعتقاد دارد که تنهایی سفر رفتن نمی چسبد و سعی می کنند توی ذهنشان دنبال همسفر بگردند و آخرش هیچی پیدا نمی شود.

پدر می گوید اگر حامد بود با هم می رفتیم. بعد مادر آهی می کشد و سعی می کند توی خیالش مسافرتی را تجسم کند که اگر حامد و بیتا بودند می رفتند.

پدر سرکار که هست دلش برای مانترا تنگ می شود. پیش خودشان بعضی وقتها ویژقولک صدایش می کنند. پدر می گوید به خاطر صداهایی است که خودش در می آورد. به این صدا ها می گویند آواز. هر بار پدر دخترش را نگاه می کند، خدا را شکر می کند که پسر دار نشده است. فکر می کند پسرها محکومند که زندگی پدرشان را تکرار کنند. پدر دوست ندارد فرزندش زندگی اش مثل او باشد.

پدر هنوز کله اش پر از آرزو است. تا آخر عمرش هم فکر کند پر از آرزو باشد. آرزوهایش هم قبل از برآورده شدن تاریخ مصرفشان می گذرد و مجبور است دورشان بیاندازد. بعد آرزوهای جدیدی پیدا می کند. آرزوهایی که برازنده سی سالگی باشند. پیش خودش فکر می کند که تا کی می تواند به این کار ادامه دهد؟ بعضی وقتها فکر می کند که آرزو کردن یک جور مکانیزم دفاعی است برای زنده ماندن. انگار که تا وقتی آرزو می کند زندگی اش تمام نمی شود. برای همین هم فکر می کند که بالاخره مجبور می شوند ناغافل کارش را تمام کنند. اگر بخواهد منتظر اتمام آرزوهایش بمانند هیچ وقت نمی میرد.

این روزها دارد دنبال یک روانپزشک حاذق می گردد. آقای پدر بر عکس خیلی از مردم معتقد است که هیچ هم چیز بدی نیست که آدم برود پیش روانکاو. شاید یک جور اختلال شخصیتی یا ضایعه روحی دارد که خودش خبر ندارد. ضمنا برعکس بیشتر کسانی که دلشان می خواهد ولی پولش را ندارند خجالتی هم ندارد که اعتراف کند که پول ویزیت روانپزشک را ندارد بدهد.

پدر اعتقاد دارد که روانپزشک مال پولدارهاست و بی پولها اگر ایمانشان قوی باشد یا باید به خدا پناه ببرند یا ماوراالطبیعه. اما از آنجاییکه این دو جوابش کرده اند در به در افتاده دنبال اینکه ببیند بیمه درمانش هزینه روانپزشکش را هم می دهد یا نه.

می ترسد نکند یکی از این اختلالات مجهولش را به مانترا منتقل کند و طفلک را بد بار بیاورد. پدر این روزها می رسد شبی ده صفحه کتاب بخواند. تنها کار ارادی ای که انجام می دهد. روزی ده دقیقه از وقتش را به اراده خودش زندگی می کند. آن هم قبل از اینکه چراغها را خاموش کند. توی تاریکی بعدش،‌توی خواب و بیدار به فکر آرزوهایش فرو می رود و انقدر راحت می خوابد که مانترا حتی به فکرش هم نمی رسد. مانترا خوابش از مورچه سبکتر است. حالا که پشت گوشش هم یک شکاف بازشده و مادر و پدرش نگرانند نکند گوشش بیافتد. حالا دیگر کمتر هم می خوابد. دست آنها را هم پس می زند و نمی گذارد گوشش را نگاه کنند. خودش هم که پشت گوشش را نمی بیند.

 

پینوشت: در متنهای قدیمی مانترا بیشتر نقش دوم را ایفا می کند که به علت عدم معروفیتش تا آن زمان است. بعدها پدر به حاشیه رفته نقش محوری را به دختر محول کرده و جای نگرانی نیست.