مانترا باید بخوابد. یعنی هر آدمی باید بخوابد. برای خوابیدن هر آدمی هم باید شرایط خاصی مهیا باشد. برای خوابیدن آدمهایی که قصد خواب ندارند چیزی بیشتر از شرایط خاص لازم است.

آدمهایی که نمی‌خوابند معمولا بی خوابی زده به سرشان و اگر این بخت را داشته باشند که خوابشان بگیرد بلافاصله چشمشان را می‌بندند و به خواب می‌روند. اما آدمهایی هم هستند که از خواب متنفرند. پلکهاشان به زور باز می‌شود اما باز هم دور خانه می‌دوند و جیغ می‌کشند. روی این جور آدمها شربت خواب آور تاثیری ندارد. خواب جایی نرفته که بخواهید بیاورید و بریزید توی حلقشان. خواب همینجاست. پشت پلک چشمشان خیمه زده، دهان را هر از چندی به خمیازه های طولانی باز می‌کند راه رفتن را به تلو تلو مبدل می‌کند اما زورش به خاموشی ذهن و زبان و زانوها نمی‌رسد.

بعضی وقتها می‌شود این آدمها را سوار ماشینی که با بنزین هفتصد تومانی تغذیه شده کرد و توی خیابانهای شهر چرخاند. نیم ساعت، چهل دقیقه، یک ساعت. شما می‌چرخید توی خیابان های خلوت شهر، سرعت را روی چهل کیلومتر در ساعت تنظیم می‌کنید، به همکارتان می‌گویید هر از چندی چیزی بگوید که پشت فرمان خوابتان نبرد. نگاه می‌کنید به ساعت دیجیتال ماشین که دقیقه می‌اندازد و جلو می‌رود و  خیلی نرم و بی‌تفاوت از امروز وارد فردا می‌شود و شما هنوز دارید می‌چرخید و در جواب چیزی که هر از چندی همکارتان می‌گوید می‌پرسید: بیداره؟

نقش همکار را نباید دست کم گرفت. همکار دستهایش را حلقه می‌کند دور کمر آدمی که از خواب متنفر است و نمی‌گذارد خودش را پرتاب کند توی شیشه جلو. آدمی که از خواب متنفر است روی بدن همکار با کفشهای گلی راه می‌رود. لگدش می‌کند، با سر به صورتش می‌کوبد و همکار اعتراضی نمی‌کند مبادا تمرکز اینجور آدمی به هم بریزد. شما که راننده اید نگاه همدردانه ای به همکارتان می‌کنید و شانزده معصوم را قسم می‌دهید که این دور آخر باشد که از این سه اتوبان رد می‌شوید. چشمها اما مقاومتشان محدود است. پلکها بسته می‌شوند و همکار امیدوار می‌گوید بروید خانه. این پیچ آخر است، وارد بلوار محل سکونت می‌شوید. چشمها بسته است. سر روی شانه همکار و دست دور گردنش حلقه زده. این پیچ آخر است چهل متر بیشتر نمانده اما آدمی که از خواب متنفر است دست بردارد نیست. مثل فنری از جا در می‌رود بلند می‌شود و می‌نشیند روی پای همکار و شروع به گفتن پرت و پلاهایش می‌کند. شما سر خر را کج کرده بر می‌گردید توی اتوبان. البته روزهایی هم هست که همکار دیگر دستش خواب رفته یا شما چشمتان را نمی‌توانید باز نگه دارید و چهل متر باقی مانده را طی می‌کنید و می‌روید توی پارکینگ. توی پارکینگ آدمی که از خواب نفرت دارد اصرار می‌کند روی دو پای خودش راه برود و پله ها را بدون کمک شما بالا برود. چرت چند دقیقه ای زده و احساس می‌کند روز جدیدی شروع شده است( در واقع همینطور هم هست. چند دقیقه ای هست که توی فردایید.). شما و همکارتان نگاهتان را از هم می‌دزدید. تحمل شریک شدن در وحشت همدیگر را ندارید. در خانه را باز می‌کنید، راهتان را از وسط وسایل شخصی آدمی که خواب ندارد باز می‌کنید و می‌روید تو. همکارتان می‌گوید چراغی روشن نکن. عاقلتر از آنی هستید که چنین کاری کنید و مسلما رفتن تیله زیر پای آدم آنقدری هم درد ندارد.

چراغ راهرو به قدری که بتوانید بالش ها را پیدا کنید و به دیوار نخورید روشنایی ایجاد کرده است. بالشها را می‌اندازید کنار هم وسط هال. همکارتان یک سو و شما سوی دیگر می‌خوابید. آدمی که از خواب متنفر است این خدعه شما را فهمیده و قصد مقاومت دارد.  شما هم طبعا سعی در گول زدن او دارید. همکار به او وعده شیر توی شیشه می‌دهد. و شما وعده می‌دهید که برایش شعر می‌خوانید. و مکرو و مکرالله و...

شعرهایی می‌خوانید که تویش از خورشید و سحر و بچه ها بیدار شید و قوقولی قو و خروس زری و حقه بازی های مشابهی صحبت شده باشد. خواندن را با صدای شاد و بلند شروع می‌کنید و بعد از یک ربع صداتان را پایین می‌آورید و آنقدر به تدریج این کار را می‌کنید که هنوز یک ساعت نشده با صدای پچ پچ و یک هجا در میان مشغول خواندن یک شعر چهار بیتی هستید که خواب غلبه می‌کند و قبل از اینکه گلویتان بگیرد آدم مزبور شاهد شکست را در آغوش بکشد و بخوابد.

زندگی البته هیچ وقت به روال قصه ها پیش نمی‌رود. شب دوم و سوم به خیر می‌گذرد اما دستتان رو می‌شود. خروس زری جذابیتش را از دست داده، سرنوشتی که شعرهای دیگر هم خیلی زود پیدا می‌کنند و آدم مزبور که قصد شیطانی شما را فهمیده تا شروع به خواندن می‌کنید داد و هوار می‌کند که :"نیخون. نیخون" که در زبان اینجور آدمها یعنی "نخوان".

مهر مادری اما چیز دیگری است. همکارتان به آدم خاص اجازه می‌دهد که اسباب بازی هایش را بیاورد پهن کند بین شما و او وسط هال و کنار بالشها بازی کند. بعد شما از یک فرصت ویژه استفاده می‌کنید و پاورچین خودتان را می‌رسانید به تنها چراغ روشن توی راهرو که آنرا به عنوان آخرین امید اردوگاه دشمن بمیرانید. همکارتان در این اثنا در خلال بازیهای آدم ویژه از او هر از چندی می‌پرسد که آیا قصد خواب ندارد و آدم با گریه جواب می‌دهد: "بیدار، بیدار، بیدار..." و آنقدر با داد و هوار این کلمه را تکرار میکند تا شما و همکارتان دهنتان را گل بگیرید. ساعت از یک گذشته و آقای رئیس با کمربند گشوده فردا صبح سحر منتظرتان است. باید فکری کنید. اینجاست که علی رغم هشدار همکارتان خودتان را به راهرو می‌رسانید. آدم بلند شده که دنبالتان در سطح خانه راه بیافتد که همکارتان دستش را می‌اندازد دور کمرش و می‌کشدش روی زمین و توی گوشش می‌گوید الان چراغ خاموش می‌شود و او باید بماند که وقتی تاریک شد گم نشود. چراغها حالا همه خاموش است. آدمی‌ که از خواب متنفر است شروع می‌کند به گریه و با جیغ پشت هم تکرار می‌کند: " دوشن، دوشن، دوشن...." که یعنی "روشن" و البته شما در شرایطی نیستید که وقعی بنهید. پاکشان می‌آیید و می‌خوابید کنار آدم که با دست همکارتان بینتان تا حدودی مهار شده و در حال داد و بیداد است. فاز بعد گفتن قصه است. قصه هایی که سر و تهی نداشته باشند با عبارت "یک روز" شروع بشوند و تویشان پر باشد از جانورهای احمقی که کارهای مسخره می‌کنند. یک ببعی با موهای دراز که با دوستش خرگوش می‌رود پیش خاله قورباغه موهایش را کوتاه کند اما قدش به صندلی سلمانی نمی‌رسد و نمی‌تواند رویش بنشیند و مجبور است طی چندین خان پیچیده از تمام حیوانات جنگل و مزرعه کمک بگیرد تا یکیشان بلندش کند و روی صندلی بنشاند. یا قصه جوجویی که رفته پارک و توپش بالای درخت گیر کرده و کلاغ از او می‌خواهد که در عوض آوردن توپ بگذارد او هم بازی کند اما جوجه توپش را بر می‌دارد و می‌رود دم دریا که دست کلاغ به او نرسد و این بار توپش می‌افتد توی آب  و ماهی ها توپش را می‌برند و جوجو دست به دامن عمویی می‌شود که برای شنا کنار دریا آمده و قول می‌دهد توپش را بدهد به عمو. عمو قایقش را بر می‌دارد و می‌رود توی دریا از دلفین و هشت پا و خرچنگ و ستاره‌دریایی نشانی ماهیها را می‌پرسد و توپ را پس می‌گیرد. جوجو دست عمو را می‌گیرد و می‌روند توی پارک با کلاغ سه نفری توپ بازی می‌کنند و داستانهایی از این دست که هنوز تمام نشده داستان دیگری به سبک شهرزاد وسطش اورده می‌شود. همکار سعی می‌کند با نوازش و حرفهای موازی درباره اتفاقات دل‌انگیزی که فردا صبح و بعد از بیداری در انتظار همه شان هست فضا را دو قطبی کند. آدم عجیب کاری به قصه ها و وعده ها ندارد. شما و همکارتان این را می‌دانید و تنها هدفتان ایجاد همهمه و سردرگمی دشمن است. آدمی که از خواب متنفر است تمام مدت سخنرانی شما دو نفر، در حال تکرار واژه " دوشن" است و حول محور نافش( که محبوب ترین عضو بدنش است) می‌چرخد و لگد می‌زند. واژه "دوشن" یا به فراخور حال "بیدار" یا گاهی وقتها "خورشید و پَپَر (مامان بزرگ پروانه) و بابالا(بابابزرگ رضا)" به مانند مانترایی توی سرتان تکرار می‌شود و شما را به خلسه می‌برد. دهانتان همچنان به گفتن اراجیف می‌جنبد و چشمهاتان بسته می‌شود و گاهی که لایشان را باز می‌کنید می‌بینید پای کوچکی نفیر کشان نزدیک می‌شود و محکم می‌خورد توی تخم چشمتان یا صدای جیغ همکارتان را می‌شنوید که حکایت از برخورد کله سنگی شتابانی به بینی اش دارد. علی رغم همه موانع، پری خواب روی شما تسلط بیشتری دارد. فرکانس امواج ذهنیتان کم کم به سطح آلفا می‌رسد. صدای خرخر همکارتان بلند می‌شود و آدم فسقلی بی خواب در سکرات خواب دست از غر زدن بر می‌دارد و شروع به قصه سرایی می‌کند. تمام کلماتی که بلد است را بلند بلند تکرار می‌کند و از یادآوری واقعیتهایی نظیر اینکه چه افرادی در فامیل سبیل دارند یا  اسم هر کسی چیست ذوق می‌کند و می‌خندد. آخرین کلماتی که می‌شنوید چیزی شبیه به "بابالا سیبیل، باباسوش سیبیل.. احسان سیبیل..هههههههههههه" یا "دایی علی خواب، مینو خواب، خاله فانه فانه خواب، مامان لیلا خواب..." است و صداها همه یکباره خاموش می‌شود. چند دقیقه بعد از خاموشی است که شما بیدار می‌شوید می‌فهمید پری بی عرضه خواب موفق شده. ساعت نزدیک دو بامداد است. همکارتان آدم را به رخت خوابش منتقل می‌کند و شما تا آماده شوید، خواب دیگر از سرتان پریده. عکسی برای ثبت در تاریخ می‌گیرید و می‌روید توی رخت‌خواب برای خودتان قصه ببافید تا اذان صبح که عفریت شب کمر به برپایی فتنه جدیدی بسته و ذکرش مفصل است و موکول به آینده انشاا.. زود.

عکس صرفا جهت ثبت در تاریخ:

از راست: همکار محترم- بالا: پیشی- پایین: آرتین( عروسک زشت و محبوب)- زیر بغل: هَر هَر( نام رسمی: پیگلت ؛ نام خانگی: خرگوش)- آدمی که از خواب متنفر است- زیر لنگ: داو(تا چندی پیش موسوم به ماااع؛ همان گاو)- شما-... در پس زمینه دور دست "جوجو" که مورد بی مهری واقع شده.

توشیحات: عکس مربوط به دوره شربت خواب است که هنوز حالی برای عکاسی می‌ماند و البته روشن کردن چراغ خطری نداشت.