مامان پَپَر یک تکه لبو گذاشته توی کیسه فریزر. مانترا داد می زند کیسه منو بده. می گوید می دهم مامانت، ببرید خانه. داد پشت داد که خودم ببرم. کیسه را می گیرد تا دم ماشین که رضایت بدهد بگذاریمش روی صندلی عقب. تو خیابان مانترا خوابیده توی بغل لیلا. لیلا می گوید آرام برو شاید خوابید. می رسیم به لبو فروش. می گویم دلم لبو می خواد. مانترا نیم خیز می نشیند یکهو «لبو مال منه.» بر می گردیم نگاهش می کنیم. چشمهایش زده بیرون. داد می زند «لبوی منو نخوری.» می گویم «بابا جان لبوی تو رو نمی خوره کسی.» نگاهم می کند و چند تا پلک می زند و آرام می پرسد. «لبوی کیو بخوری؟»
رسیدم خونه می بینم همه چی ساکته. لیلا نشسته پای نت نیشش بازه. می گه «تو اتاقشه.» در اتاق بسته است. در می زنم. صدا نمیاد. چراغ خاموشه. باز می زنم به در.هیچی. میگم چی کار می کنه؟! باز می زنم به در. می گه«مامان صبر کن الان درو باز می کنم» صبر می کنم. می آد بیرون. دندونهاش بیرونه از لبهاش. می بَرَدَم توی اتاق می گه «ببین». نگاهی می اندازم به اتاق تاریک. الکی می گم به به چه جمع جور کردی اتاقتو. می گه حالا می تونیم بازی کنیم. «بشین.» می شینم. می گه بذار «تفشای چوبیمو» بیارم. می ره تق و تق با کفش چوبی هاش می آد. کفشها رو در می آره وسط اتاق. می گم چرا در آوردیشون. می گه « دایم شیم، بابا سوش » میریم هر دو پشت پرده. قورقور سبز که شروین بزرگ آورده رو هم می بریم. یکی بیاد مارو پیدا کنه.
این متن مربوط به دو ماهگی مانتراست. مرداد ماه 88. آن وقتها هنوز وبلاگ نداشت برای همین مانده تا امروز. به نظر پدر هنوز بیات نیست.
***
بار اولی که پدر نگاهش کرد، فکر کرد شبیه آلبالو است. مادرش معتقد بود گنجشک است. پدرش اعتراضی نکرد. فکر می کرد اگر هم گنجشک باشد یکی از گنجشکان بازیگوش و کنجکاو کمپانی پیکسار است و پیش خودش خیال بافی می کرد که چند وقت دیگر می رود عکسش را نشان انیماتور پیکسار می دهد و پیشنهاد می کند که از رویش برای کارتون بعدی اتود بزنند.
چشمانش همیشه گرد و متعجب است و لبهایش را مثل نوک گنجشک غنچه می کند. حالا که بزرگتر شده مادرش می گوید شبیه پنگوئن است و پدرش باز هم اعتراضی ندارد. زود هم می گردد توی ذهنش یک کارتونی پیدا می کند که شبیه مانترا باشد. مادر و پدر سر چای عصرانه به این جمع بندی می رسند که شبیه برادر(خواهر؟!) کوچک "پینگو" است. همان انیمیشن خمیری سالهای قبل. بعد پدر و مادر با هم می خندند و پدر از مادر می پرسد چاییتو با چی می خوری؟ به همین سادگی.
پدر از صبح حالش خوب نیست. مادر هم صبح که پدر می رفت بیرون زیاد سر حال نبود. پدر حال خواهر(برادر؟!) پینگو را می پرسد و مادر می گوید:
" یه جوریه. "
پدر مانترا را می بیند که چشمهایش را گرد کرده، به پشت دراز کشیده و سعی می کند پروانه های خیالی را با دست و پایش کیش کند.
مانترا آرام است. معلوم است هم شیر خورده و هم آروغش را زده اما مادر از چیزی ناراحت است. می گوید زیادی آرام است. پدر اعتراضی نمی کند. نگاه می کند و می بیند مانترا حواسش پی پروانه های خیالی دور و برش هم نیست. انگار یک جای دیگر است.
سر کارش پدر دیگر به مانترا فکر نمی کند اما نمی داند چرا ته دلش غمی سنگین نشسته که نفسش را تنگ کرده. دلش هوای یک خیابان سرسبز و خنک را کرده که آسفالتش خیلی تمیز و براق باشد و دور باغچه اش را گل کاشته باشند و بوی چمن تازه بیاید و اگر حواست نباشد ماشین نه، که شاید یک دوچرخه، ممکن است بیاید پشت سرت و یک آقا یا خانم با تحمل، زنگ خاطره انگیزش را به صدا در بیاورند.
آقای پدر دور و برش را نگاه می کند. یک طرفش پنجره های قدی دارد که از پشتش آفتاب داغ و فیلی رنگی می آید توی اتاق و پایین خیابان شلوغ و بوق و دور تر چند ساختمان خاکستری که یکیشان قهوهای رنگ پریده ساختمانهای نیمه کاره را دارد و سالها همینطور نصفه مانده است. پشت سرش رئیس کوچک نشسته که هر آن ممکن است فریاد بزند و از آقای پدر بپرسد که آیا مشتش را توی دهان آمریکا کوبیده یا نه. سوالی که روزی چند بار می پرسد و پدر با تواضع بی نظیری همواره جواب مثبت می دهد. رئیس متوسط هم می آید توی بازی و از آقای پدر می خواهد جزئیات ماجرا را شرح دهد.
"آپرکاد زدی یا هوک راست؟"
آقای پدر می فهمد که یک جور دوقطبی شده است. دائما بین شیدایی و افسردگی در نوسان است و البته توقفش در افسردگی بیشتر است. امروز از آن روزهای افسردگی است. وقتی شیدایی دارد موقع حرف زدن صدایش مثل بچه های ذوق زده می رود بالا و صدای خودش را که می شنود انقدر تعجب می کند که دلش هری می ریزد بعد یک جور گریه خوشحالی می آید گلویش را چنگ می زند. نمی داند چرا خوشحال است. شاید چون رئیس متوسط نامه پدر را که گم کرده بوده پیدا کرده است.
پدر وقتی افسردگی می گیرد صدایش از توی حلقش بیرون نمی آید و چیزهایی که در حالت قبلی گریه خوشحالی را توی چشمش جمع می کرد حالا بغض ناراحتی را توی گلویش تلمبار می کند.
پدر با خودش می گوید خوب این هم یک جور زندگی است و سعی می کند به اتفاقات خوب زندگیاش فکر کند. به نقاط و وجوه مثبت و انگیزه خودش را بالا ببرد. باز پیش خودش می گوید خدا را شکر که نوع شناخته شده ای از "ادیپوس میرور" ندارد.
با مادر که تلفنی حرف می زند می بیند صدایش ناراحت است. می گوید پشت گوش مانترا یک چیزی شبیه زخم دهان باز کرده. همانجایی که گوش به کله فسقلی اش وصل شده. زخم انگار مدام خیس می شود. مادر دلش می خواهد گریه کند و پدر دلش نمی خواهد مادر گریه کند. به همین سادگی. قرار دکتر می گذارند.
"باشه عصر زود می آم"
پدر باز هم بیرون را نگاه می کند. توی افق چند ردیف جرثقیلهای عظیم الجثه و نارنجی دارند زیر آفتاب سوزان محمولهای نادیدنی را مثل لک لکهای مهیبی با سرعتی لاکپشت وار جابجا می کنند و پایین پایشان لودرهای فسقلی مثل کرمهای نارنجی لای ماسه های خاکستری می لولند. پدر سعی می کند حدس بزند عملیات ساختمانی مذکور مربوط به چه پروژه ساختمانی عظیمی است و در حین فکر کردن یادش می رود به چه چیزی فکر می کرده و خمیازه اش می گیرد و توی چشمهایش پر از آب می شود.
هدفونش را گذاشته توی گوشش و دارد آهنگ سفارشی حامد را گوش می کند. هر وقت این را گوش می کند حس می کند زیر باران توی ترافیک منتظر است تا راه باز شود. بعد یاد برقی می افتد که توی چشمهای مادر درخشیده بوده وقتی پدر گفته که باید سعی کنند بروند سفر. پدر گفته بود که باید با ماشین بروند و مادر بیشتر ذوق کرده بود اما سعی کرد ذوقش را زیاد نشان ندهد. مادر نمی دانست چرا نمی خواهد خوشحالی اش را نشان بدهد اما پدر فکر کرد که حق دارد شاید چون امیدی ندارد که بروند جایی. مادر اعتقاد دارد که تنهایی سفر رفتن نمی چسبد و سعی می کنند توی ذهنشان دنبال همسفر بگردند و آخرش هیچی پیدا نمی شود.
پدر می گوید اگر حامد بود با هم می رفتیم. بعد مادر آهی می کشد و سعی می کند توی خیالش مسافرتی را تجسم کند که اگر حامد و بیتا بودند می رفتند.
پدر سرکار که هست دلش برای مانترا تنگ می شود. پیش خودشان بعضی وقتها ویژقولک صدایش می کنند. پدر می گوید به خاطر صداهایی است که خودش در می آورد. به این صدا ها می گویند آواز. هر بار پدر دخترش را نگاه می کند، خدا را شکر می کند که پسر دار نشده است. فکر می کند پسرها محکومند که زندگی پدرشان را تکرار کنند. پدر دوست ندارد فرزندش زندگی اش مثل او باشد.
پدر هنوز کله اش پر از آرزو است. تا آخر عمرش هم فکر کند پر از آرزو باشد. آرزوهایش هم قبل از برآورده شدن تاریخ مصرفشان می گذرد و مجبور است دورشان بیاندازد. بعد آرزوهای جدیدی پیدا می کند. آرزوهایی که برازنده سی سالگی باشند. پیش خودش فکر می کند که تا کی می تواند به این کار ادامه دهد؟ بعضی وقتها فکر می کند که آرزو کردن یک جور مکانیزم دفاعی است برای زنده ماندن. انگار که تا وقتی آرزو می کند زندگی اش تمام نمی شود. برای همین هم فکر می کند که بالاخره مجبور می شوند ناغافل کارش را تمام کنند. اگر بخواهد منتظر اتمام آرزوهایش بمانند هیچ وقت نمی میرد.
این روزها دارد دنبال یک روانپزشک حاذق می گردد. آقای پدر بر عکس خیلی از مردم معتقد است که هیچ هم چیز بدی نیست که آدم برود پیش روانکاو. شاید یک جور اختلال شخصیتی یا ضایعه روحی دارد که خودش خبر ندارد. ضمنا برعکس بیشتر کسانی که دلشان می خواهد ولی پولش را ندارند خجالتی هم ندارد که اعتراف کند که پول ویزیت روانپزشک را ندارد بدهد.
پدر اعتقاد دارد که روانپزشک مال پولدارهاست و بی پولها اگر ایمانشان قوی باشد یا باید به خدا پناه ببرند یا ماوراالطبیعه. اما از آنجاییکه این دو جوابش کرده اند در به در افتاده دنبال اینکه ببیند بیمه درمانش هزینه روانپزشکش را هم می دهد یا نه.
می ترسد نکند یکی از این اختلالات مجهولش را به مانترا منتقل کند و طفلک را بد بار بیاورد. پدر این روزها می رسد شبی ده صفحه کتاب بخواند. تنها کار ارادی ای که انجام می دهد. روزی ده دقیقه از وقتش را به اراده خودش زندگی می کند. آن هم قبل از اینکه چراغها را خاموش کند. توی تاریکی بعدش،توی خواب و بیدار به فکر آرزوهایش فرو می رود و انقدر راحت می خوابد که مانترا حتی به فکرش هم نمی رسد. مانترا خوابش از مورچه سبکتر است. حالا که پشت گوشش هم یک شکاف بازشده و مادر و پدرش نگرانند نکند گوشش بیافتد. حالا دیگر کمتر هم می خوابد. دست آنها را هم پس می زند و نمی گذارد گوشش را نگاه کنند. خودش هم که پشت گوشش را نمی بیند.
پینوشت: در متنهای قدیمی مانترا بیشتر نقش دوم را ایفا می کند که به علت عدم معروفیتش تا آن زمان است. بعدها پدر به حاشیه رفته نقش محوری را به دختر محول کرده و جای نگرانی نیست.
مانترا از خانه فرار کرد. یک روز رنگ غروب.
آب از بینیش روان بود و صداش برگهای شهریور را از شاخه میرماند. پدر مادر را نگاه کرد و مادر پدربزرگ را و بابالا دیوار را. خواب دو شب[1] بود که رختش را جای دیگری پهن میکرد. چاه زیر چشمهای مادر پایینتر مینشست و گرد از گرده پدر بلند میشد.
مانترا از خانه گریخت. دست انداخت گردن بابالا و از خانه رفت. جمعه بود و آفتاب هنوز ننشسته، خاکه فقط مانده بود از چینی آرامش. سیلی به صورت مادر زد، پنجه صورت پدر کشید و دست در دست پدربزرگ از خانه بیرون شد.
روزِ پیشترش، سحر نزده، شیپور بیدار باشی، بی خوابی شبانگاهی را حرام کرده بود و زبان کوچکه، رعشه سرخش را به همه نشان داده، جام پنجره را لرزانده و چراغهای همسایگی را روشن کرده بود. مادر از در پشتی فلنگ را بست و پدر که راهیش میکرد ادای آدمهای قابل اتکا را در آورد.
پنجشنبه های پدر_دختر، پنجشنبه های باقالی، از میان لنگهای تقویم با نفیر سیمین براقی زاده شد که درش مانترا تنها یک جمله گفت:«دندانم درد میکند». انگشت سبابه تا مچ، لثه ها را دنبال آسیا میگشت و اشکها در کناره بینی چگال میشد. پدر بچه را بغل زد و از اتاق بیرون رفت. مانترا لای شیونها دستور «هال» داده بود و داغی تنش جویهای روی صورت را بخار میکرد. گوش پدر به صفیر افتاد. هنوز از چهارشنبه کذا خسته بود و چشمهایش زیر لحاف پلکها دست و پا میزد. گرگ و میش پنجره، ماتیِ بیعینکیِ اشیا را قطعی می کرد و مانترا تب برش را نمیخورد. پوشکش برای حجم خلاقیت روده ها کوچک بود و ننگ با هیچ صابون سترده نمیشد.
زندگی گاهی در مرخصی، انسان را وامیگذارد میانهء ناکجا ، تنها ، پنجه در پنچه کارهای خانه، نامه های عقبمانده، تفاهمات نا وصول، قرارهای منقضی و مهمانهای نارسیده. از رگهای زمان بیرون خزیده، قلب هستی را تنها به تپیدن پوچیِِ باد به جویبار کالبد بودن وامیدارد. انسان، آنگونگیِ نیای رانده شدهاش، برهنه میان سراب باغهای عدن، میایستد پیش آینه هستی، و گیتی، غار نخستین بی پناهیش و برق دندان ددان، روشنای تاری شبهاش میشود. روزگار پدر در شبانه روز مادر گره میخورد و مانترا کوری حقه را از دو سو میکشد. «نه» سرانجام تمام پرسشها و خواسته ها میشود و «فریاد» پاسخ تمام پافشاری ها.
روزهای زود آغاز، شبهای دیر رس دارند. پدر در تکاپوی پختن «مانا» و مادر در اضطراب مهمانهای فردا روز. خواب از تاریکی جدا مانده و مانترا تا صبح به ناله مشغول است. بینی هاش جویهای جاری و غلت و واغلتش رکوییم ناکوک دسته زاغان. مادر رخت اضطرار به حجره دختر کشیده و پدر واهشته در کنامش در سیاهی سترونش غوطه ور است. سپیدی آدینه از بنفشی فغان مانترا به آسمان میشود و روز واقعه به ثمر مینشیند. عقربکها هفت را نشان میدهند و بیداریِ ناگزیر روی پیشانی ها حک میشود. جمعه روز جنگ است. زمان درنگ خدایان به سر رسیده است.
مانترا، تیغ از رو بسته و تسامح دیروزش را رنگ ندامت در چهره دارد. روی به انباشته های وسط «هال» داد میزند « بریم پارک» و روزش را در انتظار جواب نمانده به گریه مینشیند. زمین روی لایه های سستترش میلغزد و حباب چراغ به لرزش میافتد. توده اسبابهای وسط هال، در همسرایی بی صدایی، پژواک بیچارگی مادر میشوند و جانورهای تلمبار آینه دق پدر. بازوهای ساعت در پی هم میدوند و پیش مهمانهایی میکشندشان که بی نهار مانده، جای راه رفتن در خانه ندارند. مانترا کامرانی را در پایمردی دیده، زاری را بی انقطاع میچسباند پشت عقربه ها و میسرد روی تار تار اعصاب مادر و میلغزد از لبه طاقت پدر به دریای جنون بی سکونش. اشتها از گلوش پر کشیده، ژلاتین بی رنگ سیال بالای لبش روان است و صدای گریه اش بامداد را به روز و روز را به غروب میچسباند. مادر دستهاش میلرزد. مادربزرگ اصرار دارد مانترا دختر خوبی است و پدر زیاده حساس است. بابالا سعی در پنهان کردن کلافگیش دارد و عمه نگران پرده گوشهای «آرتین»اش است. پدر روی نقشهای قالی از گلی به گل دیگر میدود. سقف کوتاه تر و دیوارها نزدیک ترند. مانترا میگوید «من را خانه بابالا ببرید» و با کسی شوخی ندارد. ناهار ِ روز و روزِ پیش را لب نزده و پدر هلیم جدیدش را میکوبد. فکر میکند چند نفر حالا زنده ماندنشان را مدیون همین گوشتکوب فسقلی هستند. مادر دستپاچه کفشهای مانترا را میآورد و یک زرعی نرسیده، نیشتر جیغی سوراخش میکند. دستی توی صورتش مینشیند و دو چنگال کوچک تیز نصیب پدر میشود. بابالا دخترک را از زیر آوار بهت والدینش بیرون میکشد و میبرد. پدر میگوید:« هر ساعت شبانه روز. فرقی ندارد. زنگ بزنید. هر وقت که بود». مانترا نمیخواهد خانه باشد. پدر و مادرش را نمیخواهد و نزدیکیشان را بر نمیتابد. پدر بزرگش را میکشد و التماسش میکند بروند و او را هم ببرند.
مادر آرام میپرسد: «آخه چرا؟». تکیده کناری و دایره زده روی وردی که «بچه مریض است، اینها مهمان دارند، نمیماند آنجا. شب شده دیگر» و ته دلش مانده که بیمهریِ اینچنین از کجا جوانه زده توی زندگی اش. پدر میداند دختر رفته که برنگردد. آینده ای دور انگار دو سوی زمان را به هم رسانده و مجلس شبیهای علم کرده وسط روزگار حال. رو به مادر میگوید«دخترها میروند. هر قدر بهتر باشند، بدتر میروند انگار. این زودتر جنبیده. طبل بیست سال بعدش را حالا زده.» پدر در چهره دخترش، در چشمان خیس کوچکش، یکدندگی بیبازگشت یاسآوری دیده که ته چکمههاش را با حریر آرزوهای او پاک میکند. میداند روزی چمدانش را میبندد، تصویر لق آزارنده و مشکوکی پیش رویش میگذارد، پشتش را میکند و میرود. به مادر میگوید «اینطور دخترها همیشه همینطور میروند. اصلا دورتر میروند» و برایش مثالهای طاق و جفت میزند. مادر میپرسد:« به کداممان رفته؟» پدر معتقد است شهامتش به مادرش رفته و سودایش به خودش. مادر منتظر جوابی نیست که میداندش. پدر میگوید:«ما هم وقت استراحتمان شده انگار» مادر خواب از چشمهاش فرار میکند. تلفنش را گذاشته جلویش. مادربزرگ خبر میدهد که دختر مثل دسته گل است. خوشحال است بلبل زبانی میکند، اسمی از انها نمیبرد و هر بار میگویند «سوش» دنبالت بیاید، گریه میکند. غذایش را خورده و حتی یک گلابی کامل دنبالش. رو به بابالایش گفته این تی شرت که پوشیدی همان است که من و سوش برایت خریدیم. تی شرتی که چند ماه پیش برای پدربزرگ خریده اند و همان یک بار دیده. پدر نگاه میکند به مادر. یادش میآید یک بار از جلوی مغازه ای که تیشرت را خریده بودند گذشته بوده با ماشین و مانترا گفته بود اینجا آمده ایم و وحشت میکند. به مادر میگوید این بچه بیست سالش شده و یادش میآید مشکل موروثی خانوادگیش را که نوزادان میانسال میزایند.
مادام و موسیو شامشان را خورده اند. بطری "اوکیژن" ویژه را که «شروین بزرگ» آورده، باز کرده اند و توش ماده شوینده قرمز رنگ بدبویی پیدا کرده اند که یک قطره اتفاقیش دود سفیدی از میزپاککن بلند میکند و از تمام داغی سرشان گنگی خمار عطشناکی باقی میگذارد. پدر میگوید عادت ندارم بعد از تاریکی بلند حرف بزنم. مادر چند دقیقه ای است دست از تکرار وردش برداشته و میگوید از تلویزیون روشن در این ساعت از شب میترسد. تنهاییشان اولین قرار کور عشاق ناآشنا میشود.
من و تو دارد تصویر خانمی نشان میدهد که با دکلته طلای، ممه های ژله ای و آرایش عروس، در خانه اش را روی آقای مجری که کلاه بیسبال سرش گذاشته، و آمده که هنرجوی نیک بخت مقام عظمای گوگوش را سرزده غافلگیر کند، باز میکند، خودش را به نشناختن میزند، رو به دوربین ادای هیجان در میآورد و باور میکند آقای مجری پستچی است و پاکت خالی برایش آورده و وسط ناف سوئد، خیلی اتفاقی فارسی حرف میزند. دوربین هم اتفاقی از آنجا رد میشده. پدر میگوید این صحنه یک اشتباه در پردازش دارد. پستچی انتخاب درستی نیست. باید خودش را شبیه پسرک پیتزایی در میآورده و دختر در حالیکه دور لبش را میلیسید میگفته ولی من که پول ندارم پیتزا بخرم به جاش چی کار کنم برات؟! مادر میخندد. چند دقیقه به پایان جمعه کذا نمانده که تلفن زنگ میزند. صدای بابالا میگوید مانترا گفته میخواهد با سوش «صحبت» کند. پدر رنگش سرخ میشود و نگاهش را از مادر میدزدد. مادر الان است که زبانه بکشد. گوشی را بیشتر میچسباند به دهانش و آرام میگوید: «الو مانترا،سلام» آن سوی خط گریه مانترا به هوا میرود. بابالا میگوید خودت را برسان.
مادر میخواهد نیاید. گفت با تو خواسته حرف بزند. با من کاری ندارد. جای انگشتان کوچک مانترا روی صورتش لحظه ای نئون قرمزی میشود و خاموشی میگیرد. پدر میگوید «شما بزرگواری کن» و ته دل خندهاش میگیرد.
در خانه بابالا، مانترا نشسته روی جاکفشی و با لبخند همداستانه موروثیش از لای در انتظار میکشد. پدر از دیدن لبخند دختر میترسد. میشناسدش. لبخندی که تمام عمر سعی کرده از دیگران بپوشاندش تا شبیه پدر و عموها و عموزاده هایش نشود. فکر کرده حتی فامیلش را عوض کند تا لبخندی که نشان از دانستن چیزی که نباید بداند میدهد از روی صورتش برداشته شود. لبخندی که تراوش تنگ چشمانهء انبوه غریب مکنونات است. حالا دختر دو ساله اش همان را تحویلش میدهد و دلش انار رسیدهای میشود که روی تیزی صخره ها بترکد. به مادر میگوید «این را کجا پیدا کرده این جانور. » مادر از همان لبخندها تحویلش میدهد و پدر توی دلش میترسد از این همه«خاصیت آئینگی». انگار زندگی از لای کابوسهای رنگارنگ تیم برتن سر بیرون آورده باشد. بابالا همان لبخندش را میاورد دم در. دست مادربزرگ را گرفته و نگاهها توی سکوت خطهای متقاطع میاندازند. مادربزرگ میگوید دست زده و «سروش بیاد، سروش بیاد» خوانده اند تا گریه اش بند آمده و بی مقدمه گفته: «سووش فرار کرد!»
پدر شب به مادر میگوید: «ولی این ماندنی نیست. از من داشته باش. شناسنامه، چمدان یا لبتاپش را بر میدارد و از رویت رد میشود» مادر میداند که پدر اشتباه میکند. این را بلند نمیگوید ولی پدر ته ذهنش را میخواند. زیر لب با خودش میگوید: «سووش فرار کرد!»
[1] خواب برای سومین روز به رفتار بی شرمانه اش ادامه داد و خطها و کلمات حالا سر جایشان ساکن نمیایستند.
از مانترا که بپرسید هاله چه کار کرده. با خنده پاسخ می دهد: دُمب عروسی کرده.
مانترا تز دکترایش را یک سالی است شروع کرده. خودش معتقد است اینکه آدم بتواند در نظر اثبات کند بلاغت مستقل از گستردگی دایره لغات است به تنهایی فایده ندارد و باید در عمل نشان دهد که با موسیقی کلمات به تنهایی می توان کاری کرد که فصاحت از دایره واژگان پا فراتر بگذارد. ایشان اعتقاد راسخ دارند زبان نه از راه کلمات که از راه اراده است که انسانها را به هم پیوند می دهد. به عنوان مثال می گوید تمام مطلبی که پدر در راستای تبیین اندیشه های او نگاشته نه تنها کمکی به فهم منویاتش نمی کند که بیشتر به پیچیدگی و عدم ارتباط دامن می زند.
پدر محض نمونه و به هدفِ رهاییِ زبانش از سترونی جاودانه و ازلیش و ایجاد امکان شکفتن تخم ارتباط در زمین حاصلخیز ذهن مخاطب خردمندش، خاطره ای بیان می کند. روزی نشسته و کتاب می خواند. مانترا به او سپرده شده و مادر حمام است. دخترک که تاب دیدن کتابی که "شیمو[1]" نباشد را در دستهای پدر ندارد، دورخیز می کند، پا به زمین می کشد و آآآآآآ کشان می دود سمت پدر. دستهایش از دو طرف باز است و به روال هر باری که دهانش را با قصدی نمایشی باز می کند، پای گونههاش جمع و چشمهایش تنگ شده است. پدر می داند که وضع کواکب به یقین باید در پدید آمدن تمام حوادث دخیل باشد. حادثه ای نادر، در مرتبه اینکه، مانترا داوطلبانه آغوشش را در اختیار پدر بگذارد. پدر کتاب را در کسری از ثانیه بسته و خیز برمیدارد سمتش تا قبل از تصادم، دستهای گشاده اش را پاسخ گوید. مانترا چند ثانیه بعد روی پاهای پدر نشسته و سعی دارد کتابش را به این بهانه که می خواهد پشت جلد را ببیند، ببندد. پدر کتاب را می بندد و نگاه می کند به کله گرد و کوچکی که دو وجب آنورتر نگاهش می کند. مانترا می پرسد: اسمش چیه؟ همین دو کلمه نشان می دهد که قصدش بیان این جمله است: « لطف کن و عنوان کتابی که داشتی می خواندی به من بگو» پدر در کمال ساده دلی لب به حقیقت می گشاید: «پژوهشی در اساطیر ایران». مانترا سرش را می برد عقب، کج میکند، یک بری از گوشه چشم، با لبخند دخترهای کا گ ب، این بار با تاکید و تحکم سوالش را تکرار می کند: «اسمش چیه؟» و منظورش دقیقا این است که بازی دیگر فایده ندارد ما همه چیز را می دانیم. پدر اسم کتاب را تکرار می کند. مانترا انگار از بازی خوشش آمده، خودش را از تک و تا نمی اندازد. این بار با خنده می پرسد: «می گم اسمش چیه؟»
برای مانترا عبارت پرطمطراقی مثل پژوهشی در اساطیر ایران، خالی از معناست. مگر هدف زبان، برقراری ارتباط نیست؟ او این شوخی را در حد پرته گوییهای پدر به زبانهای باستانی نیساریا و اوراد زاخامون[2]، تنها جهت انبساط خاطر می داند و جدی نمی گیرد. مانترا در تفسیر نظرش به روشی خیلی ساده می گوید میمون ها و خرگوشها بدون کلمات بهتر از ما منظورشان را بیان می کنند. میمون دست دراز از خانه چادری بیرون کشیده می شود و کنار پیگلت، که ما در خانه خرگوش صداش می زنیم، می خوابد. دستش را بلند می کند و می اندازد دور کمر خرگوش. به همین راحتی. کاری که سی سال است پدر با تمام دایره واژگانش قادر به انجامش نبوده!
مانترا به پدر می گوید برای حرف زدن باید که حرف نزد. برای فصاحت باید که بلیغ نبود. ایشان معتقدند آنچه انسان را به مقصودش نزدیک می کند پرت و پلاهای ساخته ذهن نیست، بلکه خواهش راستین قلبست. برای ارتباط برقرار کردن هم نیازی به فهمیدن معنای کلمه نیست.
مهمانها رفته اند. عمو گفته بوده چشمهات چقدر قشنگ است و مانترا پاسخ داده«معلومه» و در جواب پدر که می پرسد تو کی هستی ناغافل جواب می دهد: «من عسلم» برایش این حرفها بی معناست. در انباره حافظه پر است از این واژه های عقیم. می گوید طرحی نو باید در انداخت و تمام جفنگیاتی نوشتی به اندازه یک جملهء من گویا نیست. بالشها جای مهمانها را گرفته. پدر و مادر مرزهای رخت و خواب را مشخص کرده و وروجک در حال غلت زدن کف زمین است. یک مرتبه در می آید که:
"دمب مو عروسی بکنیم"
[1] شیمو مجموعهای کتابهای چند برگیست که هیچ وقت نمی توانید صفحه آخرشان را بخوانید. کتاب نصفه بسته می شود و صدایی فریاد می زند تموم شد. اگر جزئیاتش را جا بیاندازید توبیخ می شوید و اگر سعی در بیان جزئیات تصویر داشته باشید برگ مزبور ورق می خورد.
[2] سرزمینی مخفی با فرمانروایی مهیب که هنوز داستانش نوشته نشده.
پنجشنبه ها روز پدر-دختر است. مادر میرود کارگاه. دختر که بیدار میشود داد میزند "لیلا بیا" و وقتی پدر را بالای سرش ببیند غلتی میزند و با عصبانیت میگوید:"لیلا بیاد!" پدر توضیح میدهد که لیلا کلاس است و مانترا فکر میکند حالا دارد نقاشی میکشد(که البته میکشد) و شعر میخواند(شاید توی دلش بخواند) و نانای میکند(که یحتمل از خوشی رهایی از دست مانترا در نقاطی از بدنش عروسی است.) بعد هم میرود سرسره بازی. این تصوری است که مانترا از کلاس دارد و از فکرش هم سر حال میآید.
پدر دختر را بغل میکند، وسط اتاق میایستد و توی گوشش قربان صدقه میرود. مانترا داد میزند بریم هال و آندو میروند هال. بعد پدر میگوید صبح به خیر و مانترا جواب میدهد: "آرتین تداست؟ آرتینم تُداست؟" پدر میگوید برویم صورتت را بشوییم. مانترا میپرسد: "صورتم چی شده؟" پدر میگوید: "خوابی شده. باید بشوریم" بعد نوبت دستها میشود و مانترا میپرسد: "دستهام چی شده؟" و همان جواب را میشنود. بعد پدر میپرسد حالا نوبت چیست و مانترا با هیجان داد میزند: "نیم"(یعنی نیمرو) اما زمان خوردنش با تمام وجود مقاومت میکند و پدر را با یک پیشدستی و یک قاشق در تمام خانه دنبالش میکشاند.
پدر سه چهار روز بعد از نمایش عروسکی توی خانه با مانترا تنهاست. زنش توی کارگاه مشغول کشیدن نسخه های بدوی "نازلی" است و ناهاری در کار نیست. پدر میداند که یکی از معدود غذاهایی که توی دنیا ارزش پختن دارد باقالی پلوست و تصمیم میگیرد حمایت دخترش را جلب کند. مانترا قصدش همکاری نیست. پدر باید برود توپ بازی و بچه با کسی شوخی ندارد. پدر برایش توضیح میدهد که پلو قبل از اینکه بزرگ بشود هنوز برنج است و باقالی را باید قبل از اینکه روی گاز دو سه قل بزند، شست. مانترا تاکید دارد که اشیا سفت و زرد توی شیشه "دوبیلا"(لوبیا) و قابل خوردن به همان صورت ابتداییست که البته بعد از گاز زدن با یک اظهار نظر ساده میگوید سفت بود. پدر توضیح میدهد که باقالی با اغماز میتواند یک جور لوبیا باشد اما عجالتا بهتر است روی همان کلمه باقالی توافق کنند. مانترا میگوید: "باشه" که مانند تمام باشدهایی که توی زندگیاش میگوید معنایش این است که باش تا صبح دولتت بدمد.
این است که باقالی پلو پخته میشود و مانترا اصرار دارد فقط لوبیاهاش را بخورد. پدر نشسته کف زمین، بشقاب ماهی و پلو دستش و مانترا با عروسکهایی که از جایی به جایی میبرد دورش میچرخد. مادر با یکی از نیاکان نازلی به قطع یک در یک و بیست برمیگردد خانه تا زن جدیدی به اتاق خوابشان اضافه شود.
پدر عصر برای یکی از دوستانش توضیح میدهد که بچه را چند روز پیش بردهاند اولین تئاتر زندگیش و در پاسخ میزان علاقه بچه جواب میدهد: «یک هفته است میگوید: " باذم بِییم تات".» بازم را با دال ذال و از مخرج صحیحش تلفظ میکند. نوک زبان چسبیده به دندانهای پیش.
مادرش همان روز گفته: "مانترا برویم تئاتر؟" مانترا هم که عاشق رفتن است تمام روز همین را تکرار کرده:"بییم تات" برایش فرقی نمیکند کجا برود. فقط کافی است برود. پدر اگر بود میگفت نمایش. حالا دیگر دیر شده. گفتنش فایده ای ندارد. مانترا مثل کودکی پدر، از چیزهایی که دو اسم داشته باشند خوشش نمیآید. اینکه پدر هم اسمش "بابا" باشد هم "سوش" برایش مفهوم نیست. همینطور تئاتر و نمایش و بدتر از آن قالی. پدر یک هفته است تلاش میکند به بچه بفهماند قالی همان فرش است. مانترا در سکوت نگاهش میکند، سرش را برمیگرداند و میرود.
اسم نمایش را گذاشتهاند: "دختران باغهای قالی" مانترا نه میداند باغ چیست و نه قالی و نه درک درستی از دختر بودن دارد. میداند دختر زرنگ باباسوش است اما به باقی دختر ها خیلی بی تکلف میگوید: "نی نی". نشسته روی پاهای پدر و از روی کله بچه جلویی که خیال نشستن ندارد سرک میکشد رو به سن که نور کمی رویش افتاده، دکور کوچک رنگارنگ دارهای قالی دارد و خبری از کسی نیست. خانمی از توی بلندگو میگوید سکوت رعایت شود. صدایش بلند است و مانترا با چشمهای گرد دوروبرش را نگاه میکند و میپرسد: "چی بود؟ کی بود؟"
چند تا خانم چادری، توی سالن چادرهای مشکیشان را می کنند و جایش چادر نماز گل گلی رنگی پوشیده می نشینند و پدر فکر میکند حتما دیگچه دلمه گوجه بادمجان هم آوردهاند برای چرا. بچه جلویی در پاسخ به خواهش پدر برای نشستن سر جایش، که از طریق مادر محترمش ابلاغ شده، با همان جدیت مانترا در مواقع مشابه داد میزند: "نه" و پدر مجبور میشود بیشتر لم بدهد روی صندلی و مانترا را بنشاند روی سینهاش تا بالاتر را ببیند. مانترا سوزنش گیر کرده که "بییم اونجا" یعنی روی سن و نمیفهمد آن همه تدارکات اگر بناست که او دستش نرسد به چه درد میخورد.
تنها عنصر نمایش که پدر و مانترا به یک اندازه میشناسند "بز" است. بز نقش "ماهی درهم" دخترک قالی باف را کش رفته و خورده و فلنگ را بسته. مانترا داد میزند: "بز!" بز! بز بیاد!" چند تا از بچه های همسن و سال مانترا با رفتن بز میزنند زیر گریه و پدر اضطراب دارد چطور بچه را نگه دارد تا آخر نمایشی که بزش همان پرده اول رفته بیرون. توضیح میدهد باغ یکجور پارک است و قالی همان فرش و دختر هم اسم همان نینی که بزش در رفته و ترنج و ترمه و گل افشون میخواهند کمکش کنند برود باغ ماهی درهم و در این سلوک از خوانهای سختی باید بگذرد و فولاد آبدیده شود! «مانترا، دختره از دست گرگ فرار کرد».
مانترا تنها بچهای توی رده سنی خودش است که تمام نمایش را تحمل می کند و از تمام شدنش شکایت دارد. پدر خوشحال است. برای مادر و پشت تلفن برای دوستش توضیح میدهد یک قصه جدید پیدا کرده و دیگر نیاز نیست به تعریف یگانهء قصه، که ماجرای "ببعی مو دراز" است، پایبند باشد. چند شبی است که زندگی شبانه با این جمله شروع میشود: "مانترا، قالی همون فرشه" بعد میپرسد: "یادته رفتیم نمایش؟" و مانترا جواب میدهد: "باذم بییم تات"
پدر تلفنش را قطع میکند و سعی میکند شام مانترا را بدهد. مانترا در حال چرخیدن است و پدر مثل واگنهای یک لکوموتیو دیوانه دنبالش میدود. مانترا ماهی ها را نمیخورد و از پلو ها همان "دوبیلا" را سرچین میکند.
پدر یاد قصه میافتد. قاشق را پر از برنج میکند. ماهی ها را زیرش جاساز و با گوشه ظرف سر قاشق را صاف کرده تا جایی که بشود پخ و فشرده میکند که کوت نشود و بچه از دیدنش رم نکند. گوشه ماهی از لای برنجها زده بیرون و پدر نگران است دستش رو شود. به مانترا میگوید: میخوای قصه بگم. مانترا میگوید: "آیه"(یعنی آره) پدر قاشق را بالاتر میبرد و میگوید: "یادته رفتیم نمایش؟" و همان جواب همیشگی را میگیرد. یک قدم نزدیکتر میشود و اسم نمایش را میپرسد. میداند مانترا اینطور سوالها را با سوال جواب میدهد. مثلا میگوید: "اسمش چی بود؟" و سرش را جوری میکند که یعنی ناقلا تو خودت بلدی اسمشو؟ پدر منتظر همین است. مانترا آماده شنیدن میشود و پدر میگوید این را بخور تا بگویم. اینطور است که دهان بچه باز میشود. تا قاشق بعدی هم که خدا کریم است. برای همین میپرسد: "مانترا اسم نمایش چی بود؟" مانترا دست میکند توی بشقاب، چیز زرد کوچکی بر میدارد و همینطور که دهانش میگذارد میگوید: "دختران باقالی" و میدود دنبال آرتین که روی یکی از مبلها خوابیده.
مانترا باید بخوابد. یعنی هر آدمی باید بخوابد. برای خوابیدن هر آدمی هم باید شرایط خاصی مهیا باشد. برای خوابیدن آدمهایی که قصد خواب ندارند چیزی بیشتر از شرایط خاص لازم است.
آدمهایی که نمیخوابند معمولا بی خوابی زده به سرشان و اگر این بخت را داشته باشند که خوابشان بگیرد بلافاصله چشمشان را میبندند و به خواب میروند. اما آدمهایی هم هستند که از خواب متنفرند. پلکهاشان به زور باز میشود اما باز هم دور خانه میدوند و جیغ میکشند. روی این جور آدمها شربت خواب آور تاثیری ندارد. خواب جایی نرفته که بخواهید بیاورید و بریزید توی حلقشان. خواب همینجاست. پشت پلک چشمشان خیمه زده، دهان را هر از چندی به خمیازه های طولانی باز میکند راه رفتن را به تلو تلو مبدل میکند اما زورش به خاموشی ذهن و زبان و زانوها نمیرسد.
بعضی وقتها میشود این آدمها را سوار ماشینی که با بنزین هفتصد تومانی تغذیه شده کرد و توی خیابانهای شهر چرخاند. نیم ساعت، چهل دقیقه، یک ساعت. شما میچرخید توی خیابان های خلوت شهر، سرعت را روی چهل کیلومتر در ساعت تنظیم میکنید، به همکارتان میگویید هر از چندی چیزی بگوید که پشت فرمان خوابتان نبرد. نگاه میکنید به ساعت دیجیتال ماشین که دقیقه میاندازد و جلو میرود و خیلی نرم و بیتفاوت از امروز وارد فردا میشود و شما هنوز دارید میچرخید و در جواب چیزی که هر از چندی همکارتان میگوید میپرسید: بیداره؟
نقش همکار را نباید دست کم گرفت. همکار دستهایش را حلقه میکند دور کمر آدمی که از خواب متنفر است و نمیگذارد خودش را پرتاب کند توی شیشه جلو. آدمی که از خواب متنفر است روی بدن همکار با کفشهای گلی راه میرود. لگدش میکند، با سر به صورتش میکوبد و همکار اعتراضی نمیکند مبادا تمرکز اینجور آدمی به هم بریزد. شما که راننده اید نگاه همدردانه ای به همکارتان میکنید و شانزده معصوم را قسم میدهید که این دور آخر باشد که از این سه اتوبان رد میشوید. چشمها اما مقاومتشان محدود است. پلکها بسته میشوند و همکار امیدوار میگوید بروید خانه. این پیچ آخر است، وارد بلوار محل سکونت میشوید. چشمها بسته است. سر روی شانه همکار و دست دور گردنش حلقه زده. این پیچ آخر است چهل متر بیشتر نمانده اما آدمی که از خواب متنفر است دست بردارد نیست. مثل فنری از جا در میرود بلند میشود و مینشیند روی پای همکار و شروع به گفتن پرت و پلاهایش میکند. شما سر خر را کج کرده بر میگردید توی اتوبان. البته روزهایی هم هست که همکار دیگر دستش خواب رفته یا شما چشمتان را نمیتوانید باز نگه دارید و چهل متر باقی مانده را طی میکنید و میروید توی پارکینگ. توی پارکینگ آدمی که از خواب نفرت دارد اصرار میکند روی دو پای خودش راه برود و پله ها را بدون کمک شما بالا برود. چرت چند دقیقه ای زده و احساس میکند روز جدیدی شروع شده است( در واقع همینطور هم هست. چند دقیقه ای هست که توی فردایید.). شما و همکارتان نگاهتان را از هم میدزدید. تحمل شریک شدن در وحشت همدیگر را ندارید. در خانه را باز میکنید، راهتان را از وسط وسایل شخصی آدمی که خواب ندارد باز میکنید و میروید تو. همکارتان میگوید چراغی روشن نکن. عاقلتر از آنی هستید که چنین کاری کنید و مسلما رفتن تیله زیر پای آدم آنقدری هم درد ندارد.
چراغ راهرو به قدری که بتوانید بالش ها را پیدا کنید و به دیوار نخورید روشنایی ایجاد کرده است. بالشها را میاندازید کنار هم وسط هال. همکارتان یک سو و شما سوی دیگر میخوابید. آدمی که از خواب متنفر است این خدعه شما را فهمیده و قصد مقاومت دارد. شما هم طبعا سعی در گول زدن او دارید. همکار به او وعده شیر توی شیشه میدهد. و شما وعده میدهید که برایش شعر میخوانید. و مکرو و مکرالله و...
شعرهایی میخوانید که تویش از خورشید و سحر و بچه ها بیدار شید و قوقولی قو و خروس زری و حقه بازی های مشابهی صحبت شده باشد. خواندن را با صدای شاد و بلند شروع میکنید و بعد از یک ربع صداتان را پایین میآورید و آنقدر به تدریج این کار را میکنید که هنوز یک ساعت نشده با صدای پچ پچ و یک هجا در میان مشغول خواندن یک شعر چهار بیتی هستید که خواب غلبه میکند و قبل از اینکه گلویتان بگیرد آدم مزبور شاهد شکست را در آغوش بکشد و بخوابد.
زندگی البته هیچ وقت به روال قصه ها پیش نمیرود. شب دوم و سوم به خیر میگذرد اما دستتان رو میشود. خروس زری جذابیتش را از دست داده، سرنوشتی که شعرهای دیگر هم خیلی زود پیدا میکنند و آدم مزبور که قصد شیطانی شما را فهمیده تا شروع به خواندن میکنید داد و هوار میکند که :"نیخون. نیخون" که در زبان اینجور آدمها یعنی "نخوان".
مهر مادری اما چیز دیگری است. همکارتان به آدم خاص اجازه میدهد که اسباب بازی هایش را بیاورد پهن کند بین شما و او وسط هال و کنار بالشها بازی کند. بعد شما از یک فرصت ویژه استفاده میکنید و پاورچین خودتان را میرسانید به تنها چراغ روشن توی راهرو که آنرا به عنوان آخرین امید اردوگاه دشمن بمیرانید. همکارتان در این اثنا در خلال بازیهای آدم ویژه از او هر از چندی میپرسد که آیا قصد خواب ندارد و آدم با گریه جواب میدهد: "بیدار، بیدار، بیدار..." و آنقدر با داد و هوار این کلمه را تکرار میکند تا شما و همکارتان دهنتان را گل بگیرید. ساعت از یک گذشته و آقای رئیس با کمربند گشوده فردا صبح سحر منتظرتان است. باید فکری کنید. اینجاست که علی رغم هشدار همکارتان خودتان را به راهرو میرسانید. آدم بلند شده که دنبالتان در سطح خانه راه بیافتد که همکارتان دستش را میاندازد دور کمرش و میکشدش روی زمین و توی گوشش میگوید الان چراغ خاموش میشود و او باید بماند که وقتی تاریک شد گم نشود. چراغها حالا همه خاموش است. آدمی که از خواب متنفر است شروع میکند به گریه و با جیغ پشت هم تکرار میکند: " دوشن، دوشن، دوشن...." که یعنی "روشن" و البته شما در شرایطی نیستید که وقعی بنهید. پاکشان میآیید و میخوابید کنار آدم که با دست همکارتان بینتان تا حدودی مهار شده و در حال داد و بیداد است. فاز بعد گفتن قصه است. قصه هایی که سر و تهی نداشته باشند با عبارت "یک روز" شروع بشوند و تویشان پر باشد از جانورهای احمقی که کارهای مسخره میکنند. یک ببعی با موهای دراز که با دوستش خرگوش میرود پیش خاله قورباغه موهایش را کوتاه کند اما قدش به صندلی سلمانی نمیرسد و نمیتواند رویش بنشیند و مجبور است طی چندین خان پیچیده از تمام حیوانات جنگل و مزرعه کمک بگیرد تا یکیشان بلندش کند و روی صندلی بنشاند. یا قصه جوجویی که رفته پارک و توپش بالای درخت گیر کرده و کلاغ از او میخواهد که در عوض آوردن توپ بگذارد او هم بازی کند اما جوجه توپش را بر میدارد و میرود دم دریا که دست کلاغ به او نرسد و این بار توپش میافتد توی آب و ماهی ها توپش را میبرند و جوجو دست به دامن عمویی میشود که برای شنا کنار دریا آمده و قول میدهد توپش را بدهد به عمو. عمو قایقش را بر میدارد و میرود توی دریا از دلفین و هشت پا و خرچنگ و ستارهدریایی نشانی ماهیها را میپرسد و توپ را پس میگیرد. جوجو دست عمو را میگیرد و میروند توی پارک با کلاغ سه نفری توپ بازی میکنند و داستانهایی از این دست که هنوز تمام نشده داستان دیگری به سبک شهرزاد وسطش اورده میشود. همکار سعی میکند با نوازش و حرفهای موازی درباره اتفاقات دلانگیزی که فردا صبح و بعد از بیداری در انتظار همه شان هست فضا را دو قطبی کند. آدم عجیب کاری به قصه ها و وعده ها ندارد. شما و همکارتان این را میدانید و تنها هدفتان ایجاد همهمه و سردرگمی دشمن است. آدمی که از خواب متنفر است تمام مدت سخنرانی شما دو نفر، در حال تکرار واژه " دوشن" است و حول محور نافش( که محبوب ترین عضو بدنش است) میچرخد و لگد میزند. واژه "دوشن" یا به فراخور حال "بیدار" یا گاهی وقتها "خورشید و پَپَر (مامان بزرگ پروانه) و بابالا(بابابزرگ رضا)" به مانند مانترایی توی سرتان تکرار میشود و شما را به خلسه میبرد. دهانتان همچنان به گفتن اراجیف میجنبد و چشمهاتان بسته میشود و گاهی که لایشان را باز میکنید میبینید پای کوچکی نفیر کشان نزدیک میشود و محکم میخورد توی تخم چشمتان یا صدای جیغ همکارتان را میشنوید که حکایت از برخورد کله سنگی شتابانی به بینی اش دارد. علی رغم همه موانع، پری خواب روی شما تسلط بیشتری دارد. فرکانس امواج ذهنیتان کم کم به سطح آلفا میرسد. صدای خرخر همکارتان بلند میشود و آدم فسقلی بی خواب در سکرات خواب دست از غر زدن بر میدارد و شروع به قصه سرایی میکند. تمام کلماتی که بلد است را بلند بلند تکرار میکند و از یادآوری واقعیتهایی نظیر اینکه چه افرادی در فامیل سبیل دارند یا اسم هر کسی چیست ذوق میکند و میخندد. آخرین کلماتی که میشنوید چیزی شبیه به "بابالا سیبیل، باباسوش سیبیل.. احسان سیبیل..هههههههههههه" یا "دایی علی خواب، مینو خواب، خاله فانه فانه خواب، مامان لیلا خواب..." است و صداها همه یکباره خاموش میشود. چند دقیقه بعد از خاموشی است که شما بیدار میشوید میفهمید پری بی عرضه خواب موفق شده. ساعت نزدیک دو بامداد است. همکارتان آدم را به رخت خوابش منتقل میکند و شما تا آماده شوید، خواب دیگر از سرتان پریده. عکسی برای ثبت در تاریخ میگیرید و میروید توی رختخواب برای خودتان قصه ببافید تا اذان صبح که عفریت شب کمر به برپایی فتنه جدیدی بسته و ذکرش مفصل است و موکول به آینده انشاا.. زود.
عکس صرفا جهت ثبت در تاریخ:
از راست: همکار محترم- بالا: پیشی- پایین: آرتین( عروسک زشت و محبوب)- زیر بغل: هَر هَر( نام رسمی: پیگلت ؛ نام خانگی: خرگوش)- آدمی که از خواب متنفر است- زیر لنگ: داو(تا چندی پیش موسوم به ماااع؛ همان گاو)- شما-... در پس زمینه دور دست "جوجو" که مورد بی مهری واقع شده.
توشیحات: عکس مربوط به دوره شربت خواب است که هنوز حالی برای عکاسی میماند و البته روشن کردن چراغ خطری نداشت.
به دائی احسان شان می گویند: دائی "جون"!
و این "جون" گفتنشان چندان دلالتی بر صمیمیت ندارد. یکجور خان دائی شیک است. یعنی آنقدر دائی جان "جون" هستند که حتی پوشک بچه را نباید خانه اش عوض کرد و بهتر است ایشان در پی پی مبسوطشان غوطه بخورند تا اینکه دامن سطل زباله لکه دار بشود. کاری نداریم هم که دائی "جون" طفلک خودشان چقدر مهربانند. مهربانی از نظر مادربزرگ مانترا تاثیری در آداب معاشرت قومی ندارد.
در هر حال مانترا در روز حادثه لوس شده. لوس شدنی که ناشی از بدخوابی و بیدار شدن در مکان غریبه است. هرچه دائی احسان خودش را نزدیک تر می کند مانترا بیشتر به لیلا می چسبد. هر چه می گوییم این دائی است. توجهی نمی کند. می گوییم دائیِ دائی علی است و الکی خرخند می کنیم که قاه قاه قاه دائیِ دائی علی. هر هر هر. مانترا فقط نگاه می کند و بعد می زند زیر گریه و پاهای لیلا را می چسبد. دائی کم کم دارد شاکی می شود. مادربزرگ از اینکه نوه اش خان دائی را تحویل نگرفته رنگ به رنگ می شود. دلم برایش می سوزد. رسما خجالت کشیده و خنده های عصبی می کند. زن دائی می گوید اگر بیشتر بییاید تو مهمونی ها این اینطور غریبی نمی کند. یک جور گله ناکی این را می گوید که مادربزرگ باز هم رنگش بپرد از دست بچه و نوه و دامادش. پدر دلش می خواهد بگوید بچه خواب بوده. بد خواب شده تقصیر کسی نیست اما چیزی نمی گوید و می داند مانترا خودش از پس دفاع از خودش بر می آید.
تا زمان رفتن مانترا جز غر و جیغ کار دیگری ندارد. هر کسی نزدیکش می شود جیغ می کشد و اخم می کند. بیرون که می رویم خوشحال می شود صورتش می شکفد و هرهر می خندد. انگشتش را آماده می کند و فریاد می زند:
احسان....سیبیل! سیبیل. احسان! و هر هر و هر هر و هر هر
توی خیابان مدام انگشتش را دراز می کند سمت آسمان و می گوید:
احسان.. سیبیل.
(لازم به ذکر نیست که بخشهایی که bold شده با صدای بلند ادا می شود!)
مطالب قدیمی تر »